ماهنامه اقتصاد و زنــــدگی اولین و تنها نشریه حامی مدیران ، کارآفرینان و فعالان اقتصادی

 
 
 
سفـر بــه سرزميـن روسيـه
(روسيـه بعـد از شـوروي)

سفرنامه نويس: سيما رفيعي

 

لطفا كمربندهاي مخصوص پرواز را ...
كمربندها را مي‌بنديم و به علامت نكشيدن سيگار توجه مي‌كنيم ساعت 3:45 بامداد روز جمعه هشتم خردادماه است و ما با هواپيماي شركت «ايرفلوت» به شماره پرواز 516، عازم سفري هفت روزه به روسيه هستيم. قبلا در جلسه معارفه‌اي كه از سوي آژانس برگزاركننده اين سفر تشيكل شده بود، با اعضاي تور آشنا شده‌ايم. گروهي 30 نفره كه اكثريت‌ آن‌ها را پزشكاني تشكيل مي‌دهند كه همراه همسر و فرزندان خود عازم اين سفر شده‌اند. يك زوج جوان با دو فرزند خردسال خود، پگاه سه‌ ساله و پيام سه ماهه هم جزو همسفران هستند. گروه چهار نفره ما دوستان هم عبارت است از نادره و شهلا كه هر دو مهندس عمران‌اند، ناهيد كه بازيگر تئاتر است و نفر چهارم كه يك عمر است به كار دل مشغول بوده يعني نوشتن و ترجمه و سفر...
 
مروري بر مشخصات كلي روسيه بزرگ‌ترين كشور جهان

نام رسمي: فدراسيون روسيه
نام محلي: روسيا
پايتخت: مسكو
مساحت: 400/075/17 كيلومتر مربع
جمعيت: 000/000/148 نفر
تراكم جمعيت: 7/8 در هر كيلومتر مربع
رشد سالانه جمعيت: منفي
ميزان بيكاري: 1/2 درصد
اميد به زندگي: زنان 72 سال، مردان 62 سال
جمعيت شهري: 74 درصد
زبان رسمي: روسي
واحد پول: روبل برابر با 100 كوپك
(هر روبل = 30 تومان)
توليد ناخالص ملي: 000/000/546/479 دلار
نرخ تورم: 40 درصد
دين رسمي: مسيحي، ارتدكس و اسلام

 

پرواز ما به مسكو حدود 4 ساعت به طول مي‌انجامد، حدود ساعت 30/7 به وقت مسكو برابر با 8 بامداد به وقت تهران وارد فرودگاه بين‌المللي مسكو به نام «شرمي تووا 2» مي‌شويم فرودگاهي كه هنوز حال و هواي دوران كارگري بر آن حاكم است و كارمندانش بد اخم و بي‌حوصله به نظر مي‌رسند. بعد از انجام تشريفات گمركي، به اتفاق آقاي آل‌احمد، راهنماي تور، سوار اتوبوس مي‌شويم و بعد از عبور از چند خيابان به مركز تفريحي و خريد مگا مي‌رسيم. قرار است چند ساعتي را در اين مركز بگذرانيم تا زمان تحويل اتاق‌ها در هتل «ماريوت آوروا» فرا برسد.
همسفران طبق عادت خاصي ايراني‌‌ها در طبقات چندگانه اين مركز خريد پراكنده مي‌شوند من در طبقه همكف هستم و مشغول تماشاي كساني كه روي يخ پاتيناز ورزش مي‌كنند. بين آن‌ها افراد مسن هم ديده مي‌شود كه به سبكي و چابكي يك پرنده بالا و پايين مي‌پرند.
ارزها را در اين مركز به روبل تبديل مي‌كنيم،‌ ناهار را مك‌دونالد مي‌خوريم و سپس راهي هتل مي‌شويم. هتلي مجلل، با اتاق‌هاي درندشت كه مي‌توان در آن‌ها فوتبال بازي كرد؛ قرار است چند ساعتي استراحت كنيم و عصر به گشت و گذار در شهر بپردازيم. من و ناهيد هم اتاق هستيم. روي تخت دراز مي‌كشم، چه نرم! نازبالش كه مي‌گويند همين است.
خيابان آربات
خيابان آربات، يكي از قديمي‌ترين خيابان‌هاي مسكو است. كلمه آربات ريشه شرقي دارد و به معني حومه است. حدود سه ساعتي وقت داريم كه در اين خيابان قدم بزنيم. اين خيابان مركز تجمع و هنرنمايي هنرمندان روسي است. از هر گوشه خيابان صداي گيتار و سازهاي ديگر بلند است. شعبده‌بازها مشغول هنرنمايي‌اند. نقاشان مشغول كشيدن كاريكاتور و نقاشي از توريست‌ها، با چهل دلار مي‌توان پرتره‌اي از خود را به خانه برد. وسوسه مي‌شوم اين كار بكنم، اما تنگي وقت اجازه نمي‌دهد. مغازه‌هاي صنايع دستي هر بيننده‌اي را به سوي خود مي‌كشد. دوستم شهلا كه كلكسيونر آثار هنري است، از مغازه‌اي به مغازه ديگر مي‌رود، خريد هم مي‌كند، يك عدد ماتروشكاي دست‌ساز و يك جفت فنجان نعلبكي، فروشنده دختر زيباي جواني است با موهايي به رنگ شب، سياه و براق. آقاي آل‌احمد گفته، مو مشكي‌ها تاتار هستند و بين مردان روس كلي هواخواه دارند.
خيابان آربات پر است از مجسمه‌هاي زيبا. يكي از آن‌ها به پوشكين تعلق دارد و ديگري به همسرش ناتالي، با آن‌ها عكس مي‌گيريم و سپس به يك كافي‌شاپ مي‌رويم و خود را به كيك و چاي مهمان مي‌كنيم و بعد راه مي‌افتيم به سمتي كه رستوران مك‌دونالد در آن قرار دارد. قرار است همسفران جلوي اين رستوران جمع شوند. اين اولين رستوران مك‌دونالد است كه در مسكو باز شده و طبق گفته‌ها اوايل صف‌هاي بسيار طولاني جلو آن بسته مي‌شد. در آن دوران (دوران گورباچف) مك دونالد خوردن نوعي تفاخر محسوب مي‌شد.
ساعت حدودا 8 است و ما از جلوي مك‌دونالد سرازير مي‌شويم به طرف ايستگاه «متروي آبارشكايا»
متروي مسكو
مترو مسكو يكي از زيباترين، پيشرفته‌ترين و ارزان‌ترين متروهاي جهان محسوب مي‌شود. اين مترو با بيش از 162 ايستگاه، 11 خط و 264 كيلومتر طول، در هر شبانه روز قريب 5/9 ميليون نفر را جابه‌جا مي‌كند.
متروي مسكو به قصرهاي مردمي مشهور است و ايستگاه‌هاي آن به شكل يك مجتمع مهندسي-معماري (كه اهداف فرهنگي، اجتماعي در آن منعكس است) ساخته شده، طراحان كوشيده‌اند ايستگاه‌ها نه تنها شرايط مساعد، تماشايي و دلنشين داشته باشند، بلكه هر ايستگاه به نوبه خود يك گالري هنري تمام عيار محسوب مي‌شود. ما از ايستگاه‌هايي بازديد كرديم كه در يكي از آن‌ها آثار نقاشي و در ديگري انواع مجسمه‌هاي دوران حكومت كارگري به چشم مي‌خورد. مجسمه زنان و مردان زحمتكش. در ايستگاه سوم مجسمه انواع و اقسام حيوانات به چشم مي‌خورد، تو گويي قدم به يك باغ‌وحش بي‌جان گذاشته‌اي. همسفران مشغول عكس‌برداري و فيلم‌برداري از اين آثار هنري هستند و من روي نيمكتي نشسته‌ام و مسافران را نظاره مي‌كنم. آن‌ها وقتي از برابر مجسمه سگي مي‌گذرند كه بدن سياه و پوزه سفيد دارد، بر پوزه آن دست مي‌مالند. بعداً دليل اين كار را از راهنماي تور پرسيدم، گفت كه روس‌ها معتقدند اين كار خوش‌يمن است و براي‌شان شانس مي‌آورد و اضافه كرد كه روس‌ها عاشق حيواناتند و خيلي از آن‌ها سگ و گربه را با هم در خانه نگه مي‌دارند.
واگن‌هايي كه رد مي‌شود، بسيار درب و داغونند و هيچ قرابتي با اين ايستگاه‌هاي لوكس و زيبا ندارند. آن‌ها يادگار دوران كارگري هستند. ما هم با يكي از همين كارگري‌ها به هتل برمي‌گرديم.
گشت و گذاري در مسكو
حدود ساعت 8 صبح، در رستوران روباز هتل، براي صرف صبحانه دور هم جمع مي‌شويم. صبحي كه نسبتا پرحادثه بوده، همسفري بيگودي‌هاي برقي‌اش را با ولتاژ بالاي برق مسكو سوزانده، همسفري رمز گاو صندوق اتاقش فراموشش شده، همسفري خوب نخوابيده چون هم‌اتاقي‌اش خروپف مي‌كرده و غيره اما همه اين‌ها به كنار و صبحانه شاهانه به كنار، از ماهي خام سالمون و خاوريار طلايي گرفته تا انواع خوردني‌ها و نوشيدني‌ها.
راس ساعت نه همه در اتوبوس هستيم. آقاي آل‌احمد گفته كه سروقت نبودن را بركسي نخواهد بخشيد. دو نفر هنوز نيامده‌اند، آقاي آل‌احمد مي‌خواهد حركت كند. اما خواهش و تمناها بالاخره بر دل مهربان اما نه نرم اين مرد جوان اثر مي‌كند و سرانجام دقايقي بعد، سروكله همسفران خاطي پيدا مي‌شود. در طول سفر آقاي آل‌احمد نرم نبودن دلش را چند جاي ديگر هم نشان مي‌دهد. من شخصا اين را به حساب حرفه‌اي بودنش مي‌گذارم و نيز جواني‌اش. اما همسفراني هم هستند كه از اين بابت از او گله‌مند مي‌شوند.
آقاي آل‌احمد برنامه را با ابياتي از حافظ شروع مي‌كند:
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
پيراهن چاك و غزل‌خوان و صراحي در دست
نيمه‌شب دوش به بالين من آمد بنشست
گفت اي عاشق ديرينه من خواب‌ات هست؟
او در ادامه از همسفران مي‌خواهد كه در بازديدهاي شهري مراقب كيف پول‌‌شان باشند و اضافه مي‌كند كه (ديروز) كيف پول همسفري را با همه دلارهايش برده‌اند.
بعد از اين مقدمه چشم‌مان روشن مي‌شود به جمال بانويي ميان سال، با چشماني به زيبايي دو قطعه الماس، بانويي روسي به اسم لالا كه فارسي را چنان شيرين صحبت مي‌كند كه آدم با خودش فكر مي‌كند پس بگو كه چرا گفته‌اند فارسي شكر است. خانم لالا راهنماي محلي ما خواهد بود در طول اقامت‌مان در مسكو.
اتوبوس حركت مي‌كند و خانم لالا اطلاعاتي در مورد شهر مسكو مي‌دهد. شهري به وسعت بيش از 1000 كيلومترمربع و جمعيتي بالاي ده ميليون نفر. شهري كاملا مسطح با خيابان‌هاي عريض و ساختمان‌هاي بزرگ و پرابهت و محكم كه بخشي از آن در زمان استالين ساخته شده. از مقابل ساختمان فوق‌العاده باشكوه‌اي عبور مي‌كنيم. لالا مي‌گويد: استالين دستور داده بود كه به مناسبت هشت صدمين سال تولد مسكو هشت ساختمان يك شكل در نقاط مختلف شهر بسازند كه البته عمرش به هشتمي قد نداد. اين ساختمان‌ها بعدها خواهران هفتگانه استالين لقب گرفتند كه دانشگاه دولتي مسكو و وزارت امور خارجه از آن جمله‌اند.
از پنجره اتوبوس بيرون را نگاه مي‌كنم. شهر از تميزي برق مي‌زند. قدم به قدم گلدان‌هاي گل بنفشه و كاغذي به چشم مي‌خورد. ترافيك در بعضي خيابان‌ها بسيار سنگين است. از كنار رودخانه‌اي عبور مي‌كنيم مسكو داراي رودخانه‌هاي زيادي است كه از معروف‌ترين آن‌ها مي‌توان از رودخانه مسكو، بائوزا و سخودنيا نام برد.
وارد خيابان «تورسكايا» مي‌شويم. يكي از زيباترين و مشهورترين خيابان‌هاي مسكو. كاخ‌هاي قرن نوزدهمي، مجتمع‌هاي مسكوني سال‌هاي 1930 و گنبدهاي رنگي كليساهاي كوچك چشم را مي‌نوازد. از جلوي ساختمان شهرداري مسكو رد مي‌شويم. مجسمه بنيانگذار مسكو در اين خيابان قرار دارد. اما آن‌چه بيش از همه نظر ما را جلب مي‌كند مجسمه باشكوه ماياكوفسكي شاعر روسي است. چند جاي شهر مجسمه‌هاي لنين را هم مي‌بينيم. اما نشانه‌اي از استالين نيست، خانم لالا با دست اشاره مي‌كند به سبيل‌هاي استالين و با خنده مي‌گويد: مجسمه‌هايش را انداختيم تو زباله‌دان تاريخ!
تپه‌هاي گنجشك
به تپه‌هاي گنجشك رسيده‌ايم. منطقه‌اي سبز و خرم كه درختان سپيدارش غرق در گل است. از توي اتوبوس چشم‌مان مي‌افتد به عروس‌ و دامادهايي كه مشغول گرفتن عكس و فيلم‌اند و يا در حال شادي و پايكوبي. لالا مي‌گويد: در موسم شب‌هاي سفيد و به هنگام ريزش برف تابستاني بازار عروسي در روسيه بسيار داغ است. منظورش از برف تابستاني، پرواز گل‌هاي سفيد درختان سپيدار است كه در جاي جاي شهر گل كرده‌اند. او مي‌گويد: طبقه ثروتمند براي عروسي، مراسم خاص خودشان را دارند، اما افراد عادي خيلي ساده و بدور از تشريفات با هم ازدواج مي‌كنند. تعداد مهمان‌هاي‌شان به تعداد گنجايش يك ليموزين است حدودا پانزده نفر، آن‌ها بعد از مراسم عقد، براي اداي احترام به آرامگاه سرباز گمنام مي‌روند و سپس به تپه‌هاي گنجشك مي‌آيند، براي گرفتن عكس و فيلم و پايكوبي و سپس ناهاري با هم مي‌خورند و زندگي مشترك‌شان را آغاز مي‌كنند، به همين سادگي.
از اتوبوس پياده مي‌شويم و به طرف تپه‌ها راه مي‌افتيم. ليموزين، پشت ليموزين نگه مي‌دارد و عروس و دامادها و مهمانان با لباس شب از آن پياده مي‌شوند، صداي «گرگا، گرگا» گوش فلك را كر مي‌كند. گرگا گرگا، همان داماد را ببوس ياا.. خودمان است.
در اين محل، بساط دست‌فروش‌ها گرم و پررونق است. از دستفروشي من و ناهيد، يك جعبه موزيك چوبي مي‌خريم كه به شكل كليساي «باسيلي» است.
رستوران مسكوا
ناهار را در رستوران «مسكوا» مي‌خوريم. رستوراني در حوالي تپه‌هاي گنجشك. قبلا آقاي‌آل‌احمد به ما گفته كه هنوز در بسياري از جاها حال و هواي كمونيستي به قوت خود باقي است. اين رستوران بي‌شك يكي از آن‌هاست. از ميز و صندلي و دكوراسيون رستوران گرفته تا فهرست غذاها كه آن را روي كاغذ كاهي نوشته‌اند و چنان ريز است كه براي خواندن‌شان بايد به تلسكوپ مجهز شد. گارسون‌ها هم كه دختران جوان تاتار يا روس هستند، چنان اخمو هستند كه با صد من عسل هم نمي‌شود قورت‌شان داد. به هزار زحمت، سفارش غذا مي‌دهيم چون گارسون‌ها حتي يك كلمه هم انگليسي نمي‌دانند. تا غذا سر ميز برسد، جان‌مان به لب‌مان رسيده، تازه نوشيدني‌ها را هم عوضي آورده‌اند. اما از حق نبايد گذشت كه غذاي‌شان خوشمزه است، ماهي و كباب و سيب‌زميني و غيره چاي‌شان هم خوش‌عطر و طعم است.
موقع ترك رستوران مي‌خواهيم از دختر گارسون مسئول ميزمان تشكر كنيم، اما او هيچ عكس‌الملي نشان نمي‌دهد. نه لبخندي، نه حركتي، مات، مات، به قول يكي از همسفران صد رحمت به تفلون! ياد يك كلمه روسي مي‌افتم و در كمال نااميدي آن را بر زبان مي‌اورم: «ديس وي دانيا»! به معني خداحافظ، لبخندي بر لبش ظاهر مي‌شود و برايم دست تكان مي‌دهد : ديس وي دانيا!
موزه جنگ
بعد از ناهار به ديدن پارك پيروزي و موزه جنگ مي‌رويم. خانم لالا مي‌گويد: در ميان جنگ‌هايي كه در تاريخ روسيه وجود دارد، حمله ناپلئون و نيروهاي آلمان نازي از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. سربازان ناپلئون در سال 1812 وارد روسيه شدند. بعد از جنگ خونيني كه در 120 كيلومتري مسكو ميان آن‌ها و نيروهاي روسي در گرفت و روس‌ها عقب‌نشيني كردند و اجازه دادند كه ناپلئون وارد شهر شده و در كرملين مستقر شود. همان شب، آتشي درمي‌گيرد كه تقريبا تمام شهر مسكو را به كام خود مي‌كشد. يك ماه بعد با فرارسيدن زمستان، نيروهاي ناپلئون مجبور مي‌شوند شهر را ترك كنند.
پارك پيروزي
به پارك پيروزي رسيده‌ايم. طاق پيروزي باشكوه هرچه تمام با 142 متر طول سر به آسمان كشيده و در بالاي آن فرشته پيروزي مشغول نواختن شيپور است. مساحت اين پارك 125 هكتار است و در سال 1995 به مناسبت پنجاهمين سالگرد پيروزي ارتش سرخ بر آلمان نازي افتتاح شده. مردم شهرهاي مختلف شوروي مبلغ 215 ميليون دلار براي احداث اين موزه و پارك كمك كرده‌اند.
از پله‌هاي عريض كم ارتفاع بالا مي‌رويم تا بالاخره به موزه مي‌رسيم. در دو سوي پله‌ها آبنماهايي يك شكل در حال جوشيدن هستند. اين فواره‌ها، اسمي دوگانه دارند، روزها با اشك مادر از آن‌ها ياد مي‌شود و شب‌ها با تغيير رنگ كه به رنگ سرخ در‌مي‌آيند، خون شهيد ناميده مي‌شود.
پارك پر از مجسمه و يادمان است كه براي فيلم‌برداري و عكس‌برداري از آن‌ها ساعت‌ها وقت لازم است. ظاهرا ناهيد و نادره مشغول همين كار شده‌اند كه از گروه جدا افتاده‌اند. ما آن‌ها را گم كرده‌ايم.
000/000/27 شهيد جنگ
وارد ساختمان موزه شده‌ايم. در بدو ورود خانم لالا توضيحاتي در مورد آمار كشته‌هاي جنگ جهاني دوم در كشورش مي‌دهد. مغزمان سوت مي‌كشد: 27 ميليون؟! بله درست شنيده‌ايم 27 ميليون.
ساختمان موزه عظيم است. موزه‌اي به مساحت 33000 مترمربع، با سالن‌هاي متعدد كه در آن‌ها صحنه‌هاي جنگ با استفاده از هنرهاي تجسمي به گونه‌اي طراحي شده كه گويا انسان در صحنه نبرد حضور دارد و جلوه‌هاي شكست و پيروزي را از نزديك احساس مي‌كند.
سالن اشك مادر
جالب‌ترين اين سالن‌ها، سالن اشك مادر است. در صدر اين سالن‌، مجسمه‌ مادر در حالي‌كه فرزند شهيدش را روي دو دست گرفته، از سنگ مرمر سفيد، با شكوه هر چه تمام قد برافراشته اما آن‌چه اين سالن را به يك شاهكار هنري تبديل كرده، فقط اين مجسمه نيست، بلكه اثري هنري شيشه‌اي متشكل از 000/700/2 قطعه كريستال است كه به شكل دانه‌هاي اشك از سقف اين سالن آويزان است. لالا مي‌گويد: براي هر ده نفر شهيد، فقط يك قطره اشك! اين را مي‌گويد و الماس چشمانش‌ پشت غم اشك شعله مي‌كشد. ياد جمله‌اي از استالين مي‌افتم كه گفته مرگ يك نفر تراژدي است، مرگ يك ميليون نفر آمار!
به كتابخانه عظيم موزه مي‌رسيم كه در آن كتاب‌هاي حاوي اطلاعات تمامي 27 ميليون شهيد اين جنگ با ذكر نام، تاريخ تولد و محل شهادت ذكر شده است.
از ديگر سالن‌هاي مورد توجه ما ايراني‌ها، سالن پل پيروزي است كه در آن اتومبيلي كه سران متفقين (روزولت، چرچيل، استالين) با آن وارد تهران شدند و همچنين ميزي كه دور آن به مذاكره پرداختند نگهداري مي‌شود.
بازديد از موزه حدود دو ساعت طول مي‌كشد. از موزه بيرون مي‌آييم و گشتي در اطراف مي‌زنيم شايد كه ناهيد و نادره را پيدا كنيم، اما اثري از آن‌ها نيست. در محوطه پارك، يك مسجد، يك كليسا و يك كنيسه هم به يادبود شهيدان مسلمان و مسيحي و يهودي برپا شده حدود ساعت 6 به هتل مي‌رسيم. يك ساعت بعد نادره و ناهيد پيداي‌شان مي‌شود. آن‌ها با تاكسي به هتل برگشته‌اند مي‌گويند: بر سر كرايه با راننده روس چانه هم زده‌اند. او 6000 روبل مي‌خواسته، اما آن‌ها 3500 روبل داده‌اند. مي‌گويم چطور چانه زديد؟ نادره مي‌گويد به كمك انگشتان، سه انگشت افراشته و يك نيم افراشته به معني 3500 روبل!
نقره داغ مي‌شويم
ركود اقتصاد جهاني بر صنعت توريسم در جهان تاثير جدي گذاشته، اكثر هتل‌هاي پنج ستاره خالي است و در اين وانفاست كه ما توانسته‌ايم در هتل «ماريوت» پنج ستاره اتاق بگيريم. طبيعي است كه در چنين اتاق‌هايي از كتري برقي و چاي‌ساز خبري نباشد. اما ما ايراني‌ها كه بدون چاي مي‌ميريم! هنگام غروب به لابي هتل مي‌رويم تا يك استكان چاي بخوريم. من و ناهيد و نادره، شهلا با همسفران ديگر به خريد رفته است.
در فضاي بيروني هتل كه مشرف به خيابان است، دورميزي زير چتر يك درخت ياسمن مي‌نشينيم. مسكو پر است از درختان ياسمن كه در اين فصل خوشه خوشه گل كرده‌اند. هوا سرد است و ژاكت‌هايي كه همراه آورده‌ايم حسابي به درد مي‌خورد. سفارش‌ چاي مي‌دهيم و دقايقي بعد سه قوري كوچك با سه فنجان و سه تكه بيسكويت روي ميزمان گذاشته مي‌شود. چاي را نوش جان مي‌كنيم با به‌به و چه‌چه، حسابي مي‌چسبد. اما وقتي صورت حساب مي‌آورند، دود از كله‌مان بلند مي‌شود، هر فنجان چاي 000/17 تومان، براي‌مان آب خورده، نقره داغ مي‌شويم، حسابي؛ آن هم از نوع روسي!
بقيه غروب را به پياده‌روي در خيابان‌هاي دور و اطراف مي‌پردازيم. اتومبيل‌هاي آخرين سيستم با سرعتي وحشتناك در حال ترددند. لالا گفته، سرعت مجاز اين‌جا ميزان رشوه‌اي كه پرداخت مي‌كنيد، تعيين مي‌كند، به گفته لالا پليس روسيه، فاسدترين پليس جهان است. با پرداخت رشوه حتي مي‌توان گواهي‌نامه رانندگي گرفت. لالا دل پري از پليس فاسد شهر دارد. مي‌گويد با چشم خودش مردي را ديده كه هنگام بيرون آمدن از بانكي، دو دزد او را زمين انداختند و بسته اسكناس را از جيبش درآوردند. دو مامور پليس هم ايستاده بودند و تماشا مي‌كردند. وقتي لالا به آن‌ها اعتراض كرده كه چرا دخالت نمي‌كنند، گفته‌اند ما ماموريت داريم از اين مغازه موبايل فروشي مواظبت كنيم و اين كار ربطي به ما ندارد.
يكشنبه
صبح، بعد از صرف صبحانه، پاي پياده راه مي‌افتيم به طرف ميدان سرخ. هواي گرم و آفتابي است اعضاي تور به دو گروه تقسيم شده‌اند. راهنماي گروه ما خانم لالا است.
ميدان سرخ
ميدان سرخ مهم‌ترين ميدان مسكو و روسيه است. اين ميدان كه حدود 72500 مترمربع مساحت دارد در اوايل قرن پانزدهم به عنوان يك بازار ساخته شد و در قرن شانزدهم به ميدان تثليث موسو گرديد اين ميدان صحنه گردهم‌آيي‌ها در دوران شوروي بود و پس از آن نيز گاه‌گاهي تجمعاتي در آن رخ مي‌دهد. كليساي جامع سنت باسيل كه در قرن شانزدهم بناشده، در جنوب اين ميدان واقع است.
كليساي سنت باسيل
اين كليسا كه نماي بيروني آن بيشتر شبيه خانه پريان است، به عنوان سمبل مسكو شهرت يافته، وقتي لالا عنوان مي‌كند كه اين بنا متعلق به كليساي جامع ارتدكس است، همه تعجب مي‌كنند. چون تصور عمومي بر اين بوده كه اين بناي رويايي كه شبيه آب‌نبات چوبي و يا خانه عروسك و يا چيزي از اين قبيل است، بخشي از كاخ كرملين است و در واقع كاخ است، نه كليسا. و حالا همه تعجب مي‌كنند كه چطور شده كه نظام‌الحاد، 70 سال تمام وجود چنين كليسايي را بغل گوش خود تحمل كرده، لالا مي‌خندد: گاهي زيبايي باعث نجات هم مي‌شود و اضافه مي‌كند كه اين كليسا، يك سال بعد از انقلاب 1917، به عنوان يك اثر هنري از سوي وزارت معارف شناخته شد.
كليساي سنت باسيل، به خاطر ياد بود پيروزي روس‌ها بر تاتارها طي سال‌هاي 1555 تا 1561 توسط پاستنيك، معمار بزرگ آن زمان ساخته شد.
در نزديكي كليساي سنت‌باسيل يك جاي مدور سنگي قرار دارد كه تا قبل از پطر كبير محل اعدام بوده است.
كيلومتر صفر
روي سنگفرش جلوي كليساي سنت‌باسيل، يك صفحه فلزي قرار دارد كه نام آن كيلومتر صفر است و تمامي مسيرها از مسكو به جاهاي ديگر، از همين نقطه محاسبه مي‌شود. فرضيه‌اي وجود دارد دال بر اين كه هركس روي اين صفحه فلزي بيايستد. چند بار بچرخد و سكه‌اي به پشت سرش پرت كند، آرزويش برآورده مي‌شود.
من و شهلا هم با انداختن سكه‌اي شانس خود را امتحان مي‌كنيم.
مقبره ولاديمير لنين
دو گروه همسفر در جايي از ميدان سرخ به هم ملحق مي‌شويم و به سوي مقبره لنين حركت مي‌كنيم. قبل از اين كه به صف بسيار طولاني‌اي بپيونديم كه به مقبره لنين ختم مي‌شود، دوربين‌ها و موبايل‌ها را تحويل مي‌دهيم. دوره‌گردها مدال‌ها و كلاه‌هاي مزين به مدل‌ها و نشانه‌هاي دوره كمونيستي را به توريست‌ها عرضه مي‌كنند. شهلا يكي از اين كلاه‌ها را مي‌خرد و بر سرش مي‌گذارد. صف بسيار كند حركت مي‌كند. گرماي خورشيد طاقت‌فرسا است. جسد لنين از سال 1924 و بعد از مرگش در اين مكان بوده، فقط مدت كوتاهي در دوره جنگ جهاني دوم و در زماني كه مسكو تحت بمباران شديد بوده به سيبري منتقل مي‌شود. بين سال‌هاي 1953 تا 1961 جنازه موميايي شده ژوزف استالين هم در كنار جسد لنين قرار گرفت، اما بعد، از آن خارج شد و بيرون از مقبره دفن گرديد.
از پله‌هايي كه از سنگ گرانيت سياه ساخته شده پايين مي‌رويم و وارد زيرزميني مي‌شويم كه سياهي سنگ‌ها و فضاهاي سرد و سكوت رعب‌آور آن را به گور تشبيه كرده است. جسد موميايي شده لنين در پيراهن سفيد و كت و شلوار مشكي، در يك تابوت شيشه‌اي قرار دارد. صف خيلي آرام و در سكوت كامل حركت مي‌كند. چهار سرباز جوان، با يونيفورم‌هاي ويژه، در چهار سوي مقبره مثل مجسمه سنگي ايستاده‌اند. بعد از تماشاي جسد لنين به آرامي از در ديگر خارج مي‌شويم، از پله‌ها بالا مي‌رويم و قدم به محوطه كاخ كرملين مي‌گذاريم.
ديوار كرملين
از كنار ديوار كرملين رد مي‌شويم. در كنار اين ديوار قبر افراد مشهوري مثل استالين، برژنف، مارشال ژوكوف، جان ريد (نويسنده آمريكايي كتاب ده روزي كه دنيا را تكان داد) قرار دارد. روي قبرها، سه شاخه ميخك سرخ به چشم مي‌خورد. يكي از همسفران مي‌گويد: استالين به راحتي آب خوردن آدم مي‌كشت و معتقد بود كه بدون شكستن تخم‌مرغ نيمرو درست نمي‌شود. همچنان از كنار ديوار كرملين رد مي‌شويم، در اين ديوار خاكستر افراد مشهو هم نگه‌داري مي‌شود، از جمله خاكستر يوري گاگارين، اولين فضانورد جهان! لالا مي‌گويد: گاگارين كمونيست وقتي از فضا برگشت، گفت در آسمان خيلي دنبال خدا گشتم، اما پيدايش نكردم!
به ميدان سرخ رسيده‌ايم و حالا يك ساعتي فرصت داريم كه عكس و فيلم بگيريم. عكاسان دوره گرد دنبال مشتري مي‌گردند. عكاس دوره‌گردي كه زن مسن چاقي است و تاتار است، از من و ناهيد و نادره عكس مي‌گيرد از فرصت باقي مانده استفاده مي‌كنيم و سري به مركز خريد «گوم» مي‌زنيم.
فروشگاه «گوم»
فروشگاه دولتي «گوم» كه تاريخ ساخت آن به قرن نوزدهم برمي‌گردد، داراي هزار مغازه است و فروشگاه‌هاي بسيار معروف خارجي در آن شعبه دارد. از يكي از مغازه‌هاي آن كه صنايع دستي عرضه مي‌كند، يك سيني سبز روسي با طرح گل رز مي‌خرم. فروشنده كمي انگليسي مي‌داند، دوست دارم باهاش حرف بزنم اما وقت تنگ است، بايد هرچه زودتر خود را به گروه برسانم.
همسفران در ووردي يك پاساز در جنب ميدان سرخ گرد آمده‌اند و مشغول خوردن بستني هستند. شهلا هم در جمع آن‌ها است. هنوز از آقاي آل‌احمد و خانم لالا خبري نيست. نادره دوربين فيلم‌برداري‌اش را گم كرده ظاهرا آن را پيش عكاسان دوره‌گرد جا گذاشته است. او به سرعت باد مي‌دود و با سرعت برق دوربين به دست برمي‌گردد.
سيب‌زميني كنجدي
ناهار را در يكي از سلف‌‌سرويس‌هاي پاساژي كه در زيرزميني مجاور ميدان سرخ قرار دارد مي‌خوريم از ميان غذاهايي كه به نظر مي‌رسد خوشمزه باشد، خوراك گوشت همراه با سيب‌زميني كنجدي انتخاب مي‌كنيم. سيب‌زميني را با پوست و همراه كنجد كباب كرده‌اند، كنجد با پوست سيب‌زميني يكي شده و روغنش را به سيب‌زميني داده آن‌قدر خوشمزه است كه نگو، خوشمزه‌ترين سيب‌زميني‌اي كه همه عمر خورده‌ام. نمره آشپزي روس‌ها در پختن انواع سيب‌زميني انصافا بيست است.
كرملين
بعد از صرف ناهار، گشت‌مان را با پاي پياده ادامه مي‌دهيم و به طرف كاخ كرملين راه مي‌افتيم. كرملين مجموعه برج و باروها و بناهايي است كه هسته مركزي شهر مسكو را تشكيل مي‌دهد. اين مجموعه در قرن پانزدهم، در كرانه شمالي رود مسكو ساخته شده است. در داخل كرملين كليساهاي معروفي قرار دارد از جمله آن‌ها كليساي جامع اوسينسكي است كه قزاق‌ها در آن تاج‌گذاري مي‌كردند. از ميان كليساهاي كرملين كليساي «واسيلي» از همه زيباتر و از نظر هنري پرارزش‌تر است. اين كليسا را يك مهندس ايتاليايي طي 20 سال، در زمان ايوان سوم ساخته است.
كاخ كرملين
كاخ بزرگ كرملين، در سال 1849 شكل كنوني خود را كسب كرد. اين كاخ شامل 700 اتاق و تعدادي آپارتمان است. خانم لالا مي‌گويد: كرملين جايي است كه همه راه‌هاي روسيه به آن‌جا ختم مي‌شود. در اين‌جا ايوان مخوف و استالين حكومت كردند. ناپلئون آتش گرفتن مسكو را تماشا كرد. لنين ديكتاتوري پرولتاريا را شكل داد و ...
برج‌هاي كرملين
كرملين داراي برج‌هاي معروفي است كه بر بالاي پنج تا از آن‌ها پنج ستاره سرخ شب و روز در حال درخشيدن است. اين ستاره‌ها به مناسبت سالگرد انقلاب اكتبر در سال 1927 نصب شدند. چهارچوب آن‌ها از استيل با پوشش طلاست و شيشه‌هايي از ياقوت قرمز بدنه آن را پر كرده است. هر يك از آن‌ها به وسيله يك لامپ 5 هزار واتي روشن مي‌شود. اين ستاره‌ها كه هر كدام وزني حدود يك تن يا بيشتر دارند، طوري طراحي شده‌اند كه در هنگام وزش باد به نرمي تكان مي‌خورند.
باغ كرملين
اين باغ، باغ درندشت زيبايي است كه گردش در آن براي عموم آزاد است. باغ غرق گل و شكوفه است درختان سپيدار و ياسمن و اقاقيا، با گل‌هاي زيبايشان غوغا مي‌كنند. باغچه‌ها پر از لاله است، لاله‌هاي سرخ، زرد، بنفش، نارنجي و ...
در زير يكي از درختان دو مرد در هيبت لنين و استالين نشسته‌اند. لنين پرچمي با نشان داس و چكش در دست دارد. آن‌ها در ازاي دريافت 300 روبل (حدود ده هزار تومان) با توريست‌ها عكس مي‌گيرند. ما هم با آن‌ها عكس مي‌گيريم. استالين آذربايجاني است و ما كه همزبان پيدا كرده‌ايم. كلي با هم صحبت مي‌كنيم.
موزه اسلحه
به موزه اسلحه كاخ كرملين مي‌رويم. من خسته‌تر از آنم كه بتوانم در اين موزه بچرخم. براي همين در گوشه‌اي مي‌نشينم و از دور اشياء را نظاره مي‌كنم. متصدي موزه پيرزني چست و چالاك است كه مثل فرفره مي‌چرخد. در موزه جنگ هم متصدي‌ها همه زنان پير بودند و يكي از آن‌ها مرا راهنمايي كرد كه براي رفتن به طبقات بالا از آسانسور استفاده كنم. رشد جمعيت در اين كشور منفي است و افراد مسن بر سر مشاغل مختلف زياد ديده مي‌شوند.
بازگشت به هتل
حدود ساعت 5 و بعد از بازديد از موزه اسلحه تصميم مي‌گيريم به هتل برگرديم. آقاي آل‌احمد براي من و يكي دو نفر ديگر كه از درد پا مي‌نالند تاكسي مي‌گيرد.
شب‌هاي مسكو
فصل، فصل شب‌هاي سفيد است و آسمان تا حدود ساعت 11 روشن است. گروهي از همسفران، از جمله شهلا به ديدن سيرك مسكو رفته‌اند. بليت سيرك 50 دلار بود و ما ترجيح داديم دلارها را پس‌انداز كنيم. براي برنامه‌هاي بعدي با اتوبوس به دنبال آن‌ها مي‌رويم. قرار است امشب گشت و گذاري در شهر داشته باشيم از خيابان‌هاي پرترافيك عبور مي‌كنيم تا به در سيرك مسكو برسيم. هنوز برنامه سيرك تمام نشده، همسفران از اتوبوس پياده مي‌شوند تا هوايي بخورند. من و خانم لالا در اتوبوس هستيم. او مي‌گويد: در مسكو قبل از فروپاشي مردم با غروب آفتاب مي‌خزيدند توي خانه‌ها، اما حالا چراغ كاباره‌ها و كلوپ‌ها و قمارخانه‌ها تا دم‌دماي صبح روشن است. راجع به ادبيات كلاسيك روس با هم صحبت مي‌كنيم. لالا مي‌گويد: در حال حاضر رمان‌هاي عشقي سبك، جاي آن آثار فاخر را گرفته. مي‌گويد: عطش مصرف و مالكيت در بين مردم غوغا مي‌كند. از مصرف بالاي الكل در كشورش مي‌گويد، مي‌گويد: اين جا كم‌تر دهاني است كه بوي الكل ندهد. مي‌گويم ظاهرا مصرف دخانيات هم بالاست. چون در اين دو سه روز دست همه،‌چه پير، چه جوان سيگار مي‌بينيم. مي‌گويد: دخانيات ميراث دوران كمونيستي است. روسيه از معدود كشورهايي است كه تبليغات سيگار در آن آزاد است. راجع به عدم ارتباط روس‌ها با توريست‌ها سوال مي‌كنم، نه لبخندي، نه نگاهي، نه حركتي. اخمو به معني واقعي و اضافه مي‌كنم شما با رفتار گرم و مهربان‌تان البته بداخمي هموطنان‌تان را جبران مي‌كنيد. لالا تشكر مي‌كند و مي‌گويد: در ارتباط با سرد و يخ و اخمو بودن روس‌ها سه دليل مي‌آورند: 1- سرماي چهل درجه زير صفر زمستان‌هاي طولاني 2- كشته شدن 27 ميليون روس در جنگ‌جهاني دوم و تاثير رواني آن بر جامعه و 3- نظام كمونيستي كه حتي اجازه نفس كشيدن به ما نمي‌داد. مي‌گويد اگر آن دوران بود، مگر من مي‌توانستم اين شغل پاره وقت را براي خودم دست و پا كنم. براي آب خوردن هم بايد از مقامات دولتي كسب مجوز مي‌كرديم. همسفران كم‌كم پيدايشان مي‌شود و اتوبوس راه مي‌افتد.
بلوار بكروفسكي
از بلواري رد مي‌شويم كه سفارت ايران در ميانه آن قرار دارد. مجسمه گريبايدوف سفير روسيه در نيمه اول قرن سيزدهم كه در تهران كشته شده، باشكوه هر چه تمام در اين بلوار قد برافراشته است.
بالشوي تئاتر
از مقابل بالشوي تئاتر رد مي‌شويم. آه از نهاد ناهيد بلند مي‌شود. او كه بازيگر تئاتر است بسيار مشتاق بود كه اين تئاتر را ببيند. اما تئاتر ظاهرا سال‌هاست كه در دست تعمير است. خانم لالا مي‌گويد: سرنوشت اين تئاتر با آتش‌سوزي همراه است و چند بار بر اثر آتش‌سوزي به تلي از خاكستر بدل شده. بنيانگذار اين تئاتر شاهزاده «پطراورسوف» است كه به هنر تئاتر عشق مي‌ورزيد.
به مقابل پارك پيروزي رسيده‌ايم. آب‌نماهاي به رنگ خون اين پارك در شب جلوه‌‌اي باشكوه و حماسي دارد. اتوبوس به راه خود ادامه مي‌دهد و به حوالي ميدان سرخ مي‌رسد، شب از نيمه گذشته ميدان غرق نور است، ستاره‌هاي سرخ بر بالاي برج‌ها مي‌چرخند و نورافشاني مي‌كنند در اطراف ميدان گداها و بي‌خانمان‌ها را هم مي‌بينيم.
خداحافظي با مسكو
حدود ساعت 11 صبح هتل ماريوت را ترك مي‌كنيم تا به فرودگاه پروازهاي داخلي مسكو «شرمي تووا» برويم و از آن‌جا به سوي سنت‌پترزبورگ پرواز كنيم. آقاي آل‌احمد برنامه را با دوبيت از حافظ شروع مي‌‌كند:
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلك و غصه دوران نرود
و سپس ميكروفن را به دست خانم لالا مي‌دهد كه با بلوز دامن بنفش و گوشواره و گردنبد مرواريد، مثل گل بنفشه در منظر نگاه‌مان مي‌شكفد. او اظهار خوشحالي مي‌كند كه اين سه روز را با ما بوده و آرزو مي‌كند كه با خاطره‌اي خوش مسكو را ترك كنيم. همسفران هديه‌اي به او مي‌دهند و او هم در مقابل مي‌گويد من هم هديه‌اي براي شما دارم و شروع مي‌كند به خواندن يك آواز ايراني: گل گلدون من شكسته در قاب، تو بيا تا دلم نكرده فرياد...
همسفران با او هم‌آوا مي‌شوند.
لالا سه بار به ايران سفر كرده، به قول خودش ايراني‌ها را خوب مي‌شناسد. او زنان ايراني را مي‌ستايد كه مهربان، خانواده دوست و وفادار هستند و مي‌گويد: هرچند كه خودم هم يك زن روس هستم، اما بايد اعتراف كنم كه زن روس زن وفاداري نيست و مي‌خندد: گول زيبايي زن روس را نخوريد آقايان!
زنان همسفر دست مي‌زنند و هورا مي‌كشند.
شماره آينده: سفر به سنت پترزبورگ
 

آرشيو كامل عكس‌ها

 


 

 
 

 

 

 

  آرشیو| فرم اشتراک | مطالب شماره جدید| سفارش آگهی| تماس با ما | درباره ما

تمامی حقوق و مطالب این سایت برای ماهنامه اقتصاد و زندگی محفوظ میباشد ، هرگونه استفاده بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد. ©2009

Powerd by : Elica Farjadian