ماهنامه اقتصاد و زنــــدگی اولین و تنها نشریه حامی مدیران ، کارآفرینان و فعالان اقتصادی

 
 
 

  

دعا كردن و غذا خوردن

متن حكايت

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي‌پرسد: «فكر مي‌كني آيا مي‌شود هنگام دعا كردن غذا خورد؟»

ماكس جواب مي‌دهد: «چرا از كشيش نمي‌پرسي؟»

جك نزد كشيش مي‌رود و مي‌پرسد: «جناب كشيش، مي‌توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، غذا بخورم.»

كشيش پاسخ مي‌دهد: «نه، پسرم، نمي‌شود. اين بي ادبي به مذهب است.»

جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي‌كند.

ماكس مي‌گويد: «تعجبي ندارد. تو سؤال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»

ماكس نزد كشيش مي‌رود و مي‌پرسد: «آيا وقتي در حال غذا خوردن هستم مي‌توانم دعا كنم؟»

كشيش مشتاقانه پاسخ مي‌دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً!»

 

شرح حكايت

هميشه پاسخي كه دريافت مي‌كنيد بستگي به پرسشي دارد كه پرسيده‌ايد. براي مثال نظر شما در مورد سؤال زير چيست؟

مي‌توانم وقتي در تعطيلات هستم روي اين پروژه كار كنم؟


 

تام قوي هيكل

 متن حكايت

مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن و در مسير هميشگي خود شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده  و چند نفر هم سوار ‌شدند. در ايستگاه بعدي، مردي با هيكلي درشت، قيافه‌اي خشن و رفتاري عجيب سوار اتوبوس شد.

مرد قوي هيكل در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام قوي هيكل پولي نمي‌ده!» و رفت و نشست.

مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و رفتار بسيار ملايمي داشت چيزي نگفت، اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد قوي هيكل سوار اتوبوس مايكل شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...

اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي‌‌داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي‌توانست اين موضوع را تحمل كند و بايد به نحوي با تام برخورد مي‌كرد. براي اين منظور در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.

روز موعود وقتي تام قوي هيكل سوار اتوبوس شد و جمله هميشگي‌اش را تكرار كرد، مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»

تام با چهره‌اي متعجب و ترسان گفت: «چون من كارت استفاده رايگان دارم.»

 

شرح حكايت

پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسأله، ابتدا مطمئن شويم كه آيا اصلاً مسئله‌اي وجود دارد يا خير.


 

سنگ‌هاي مرمر شما كدامند؟

 متن حكايت

مي‌گويند در زمان‌هاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي‌توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي‌رفت و ساعت‌ها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي‌شد و هيچ نمي‌گفت. روزي شاهزاده‌اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي‌گويد. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي‌آيد و به اين تكه سنگ خيره مي‌شود و هيچ نمي‌گويد.

شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»

پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.

شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه‌اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه‌سازي دنيا به شمار مي‌آيد.

نكته

نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!


 

من يك شاه هستم

 متن حكايت

روزي فردريك كبير امپراتور پروس، در اطراف برلين قدم مي‌زد كه با مرد بسيار پيري كه مثل شاخ شمشاد از جهت مخالف مي‌آمد روبه رو شد.

فردريك از پيرمرد پرسيد: «تو كيستي؟»

پيرمرد با غرور بسيار زيادي پاسخ داد: «من يك شاه هستم.»

فردريك خنديد و گفت: «يك شاه؟! قلمرو سلطنت تو كجاست؟»

پيرمرد مغرور پاسخ داد: «خودم!» و در ادامه گفت: «هر يك از ما سلطان و شاه زندگي خود هستيم.»

 

شرح حكايت

قبل از مديريت بر خانه، سازمان يا اداره و جامعه بر خود مديريت كنيم و مدير خود باشيم.


 

مشتري خود را بشناسيد

 متن حكايت

يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مأيوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.

دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»

وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي‌توانم موفق شوم و فروش خوبي داشته باشم اما مشكلي كه داشتم اين بود كه من عربي نمي‌دانستم. لذا تصميم گرفتم كه پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:

پوستر اول مردي را نشان مي‌داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردي كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود را نشان مي‌داد.

پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي‌داد.

پوسترها را در همه جا چسباندم.

دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»

وي جواب داد: «متأسفانه من نمي‌دانستم عرب‌ها از راست به چپ مي‌خوانند و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند!»


 

پينه دوزان امسال جملگي به زيارت كعبه رفتند

 متن حكايت

شاه عباس از وزير خود پرسيد: «امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟»

وزير گفت: «الحمدالله به گونه‌اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند.»

شاه عباس گفت: «نادان اگر اوضاع مالي مردم خوب بود كفاشان مي‌بايست به مكه مي‌رفتند نه پينه دوزان، چون‌كه مردم نمي‌توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي‌پردازند، بررسي كن و علت آن‌را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم.»

 

شرح حكايت

1- شاخص مناسب مي‌تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.

2- در تحليل شاخص بايد جنبه‌هاي مختلف را بررسي كرد. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است.


 

قلعه قزل ارسلان

 متن حكايت

اين ضرب المثل بسيار مشهور است‌: «اگر اين‌ ميز ماندني‌ بود به‌ تو نمي‌رسيد.»

سعدي‌ همين ‌مضمون‌ را بسيار زيبا در حكايتي‌ درباره‌ قزل‌ ارسلان‌ آورده‌ است‌:

قزل‌ ارسلان‌ قلعه‌اي‌ سخت‌ داشت

‌كه‌ گردن‌ به‌ الوند برمي‌فراشت‌...

روزي‌ مسافر جهانديده‌اي‌ به‌ ديدار قزل‌ ارسلان‌ مي‌آيد. او با اشاره به قلعه‌اي كه در آن اقامت داشته، از مسافر با تفاخر مي‌پرسد كه‌ چنين‌ قلعه‌ محكمي‌ در جاي‌ ديگري‌ ديده‌اي‌؟! مسافر جهانديده‌ با كمك شعر سعدي پاسخ‌ خردمندانه‌اي‌ مي‌دهد:

بخنديد كين‌ قلعه‌اي‌ خرّمست‌

و ليكن‌ نپندارمش‌ محكمست‌

نه‌ پيش‌ از تو گردن‌ كشان‌ داشتند

دمي‌ چند بودند و بگذاشتند

نه‌ بعد از تو شاهان‌ ديگر برند

درخت‌ اميد ترا برخورند...

اگر ملك‌ برجم‌ بماندي‌ و تخت

‌ترا كي‌ ميسر شدي‌ تاج‌ و تخت‌

سعدي‌ در دنباله‌‌ اين‌ حكايت‌، مي‌آورد:

چو آلب‌ ارسلان‌ جان‌ به‌ جان‌ بخش‌ داد

پسر تاج‌ شاهي‌ به‌ سر برنهاد

چنين‌ گفت‌ ديوانه‌‌ هوشيار

چو ديدش‌ پسر روز ديگر سوار

زهي‌ ملك‌ و دوران‌ سر در نشيب

‌پدر رفت‌ و پاي‌ پسر در ركيب‌

و نتيجه‌ اينكه:

نكويي‌ كن‌ امسال‌ چون‌ ده‌ تراست‌

كه‌ سال‌ دگر ديگري‌ دهخداست‌

 

شرح حكايت

پست‌هاي سازماني و موقعيت هاي اداري و نظاير آن موقتي و ناپايدارند. بنابراين صاحبان آن در هنگام قدرت و توانايي بايد از توان خود در جهت خدمت بهره گيرند. باز هم به قول سعدي:

درياب كنون كه نعمتت هست

كين دولت و ملك مي‌رود دست به دست


 

 

اعتماد‌الدوله و پست‌هاي فاميلي

متن حكايت

 

شخصی نزد (ميرزا ابراهيم كلانتر، اعتمادالدوله) صدراعظم فتحعلي‌شاه قاجار رفت و از حاکم شیراز شکایت کرد.

صدراعظم گفت: آن جا نمان و به اصفهان برو.

او گفت: اصفهان در اختیار پسر برادرت است.

صدراعظم گفت: پس برو به بروجرد.

آن مرد جواب داد: آن جا هم سایر منصوبان شما هستند.

صدراعظم نام چند شهر دیگر را برد و او هم مرتب جواب داد: فلان بستگانتان در آن جا حکومت می‌کنند.

در نهایت اعتمادالدوله عصبانی شد و گفت: پس برو به جهنم.

مرد گفت: آن جا هم مرحوم پدرت حضور دارد!

 

شرح حكايت

در مدیریتی که مسئولیت‌ها بر اساس رابطه (و نه ضابطه) باشد، جای آسایش نیست.

 


 

پيرمرد عاشق

متن حكايت

 پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد.

عابراني که از آنجا رد مي‌شدند وي را به سرعت به اولين بيمارستان رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌هاي پيرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: «بايد از شما عکسبرداري شود تا مطمئن شويم جايي از بدنت آسيب‌ديدگي يا شکستگي نداشته باشد.»

پيرمرد غمگين شد و با صدايي لرزان گفت: من خيلي عجله دارم. نيازي به عکسبرداري نيست. حالم خوب است.

پرستاران از او دليل عجله‌اش را پرسيدند:

او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. امروز به حد کافي دير شده نمي‌خواهم تأخير من بيشتر شود!

يکي از پرستاران به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم تا منتظرت نماند.

پيرمرد با اندوه! گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد و كسي را نمي‌شناسد. چيزي را متوجه نخواهد شد! او حتي مرا هم نمي‌شناسد!

پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي‌داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است‌!

 


 

 
 

 

 

 

  آرشیو| فرم اشتراک | مطالب شماره جدید| سفارش آگهی| تماس با ما | درباره ما

تمامی حقوق و مطالب این سایت برای ماهنامه اقتصاد و زندگی محفوظ میباشد ، هرگونه استفاده بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد. ©2009

Powerd by : Elica Farjadian