ماهنامه اقتصاد و زنــــدگی اولین و تنها نشریه حامی مدیران ، کارآفرینان و فعالان اقتصادی

 
 
 
برگي از زندگي نلسون ماندلا رهبر مبارزات آزادي‌بخش آفريقاي جنوبي
عذرخواهي از قدرت نشأت مي‌گيرد نه از ضعف
 

نويسنده: مارتين كالونگا باندا
مترجم: سيما رفيعي

(9s)

 

ماندلا هم مثل بقيه مردم اشتباه مي‌كند. داستاني نقل مي‌كنم كه نشان مي‌دهد چگونه آقاي ماندلا از جامعه‌اي كه احساس مي‌كرد در موردشان بد قضاوت كرده عذرخواهي كرد. عذرخواهي از سوي يك رهبر نه تنها او را كوچك نمي‌كند بلكه بر منزلتش هم مي‌افزايد.
اين داستان مربوط به عكس‌العمل آقاي ماندلا نسبت به جامعه مسلمانان بعد از وقوع حوادث تروريستي 11 سپتامبر است. اين اتفاق زماني افتاد كه آقاي ماندلا از مسجدي در دوربان بازديد مي‌كرد. او ضمن سخنراني‌اش در مسجد از جامعه مسلمانان به خاطر تبليغ خشونت و سوءاستفاده از نام الله انتقاد كرد. او مذهب دروغين كساني را كه مدعي ايمان به الله هستند و همزمان با حملات خشونت بار خود هزاران بيگناه را به خاك و خون مي‌كشند، به شدت محكوم كرد. گرچه جمعيت حاضر در مسجد پاسخي به اين اظهارات ندادند و احترام رهبر پير را نگه داشتند، اما آشكارا اندوهگين شدند.
چند هفته بعد آقاي ماندلا دوباره به همان مسجد در دوربان برگشت و براي جمعيت حاضر سخراني كرد. او گفت: «آمده‌ام اينجا كه به خاطر اظهارات دفعه قبلم عميقا از شما عذرخواهي كنم. من اشتباه كردم كه جامعه مسلمانان را در كل محكوم كردم. من مسلمانان خوب فراواني مي‌شناسم. اينكه عده‌اي به نام اسلام ستم روا مي‌دارند، اين اجازه يا حتي بهانه را به من نمي‌دهد كه همه مسلمانان را در كل محكوم كنم. لطفا عذرخواهي قلبي مرا به خاطر آنچه كه دفعه قبل گفتم بپذيريد» جمعيت حاضر هيجان زده و خوشحال به پا خاستند و با شادي و شعف رهبرشان را تشويق كردند.
اين داستان مرا به ياد عذرخواهي‌اي انداخت كه در سال 1991 شاهدش بودم.
وقتي دكتر كنت كواندا، رئيس‌جمهور موسس زامبيا حزب‌هاي سياسي رقيب را معرفي و اعلام انتخابات عمومي كرد، با مبارزه پيش‌بيني نشده دشواري از سوي نهضت جديدالتاسيسي، به نام احزاب چندگانه دموكراسي (MMD) روبرو شد. دكتر كواندا كه به گمانم با سرسخت‌ترين رقيب دوران حيات سياسي‌اش روبرو شده بود، نااميدانه تلاش مي‌كرد كه با جلب حمايت افراد در داخل و خارج كشور موفق به پيروزي در انتخابات شود.
آقاي ماندلا به زامبيا آمد تا با دكتر كواندا ملاقات كند، طي اقامتش در زامبيا در يك كنفرانس مطبوعاتي شركت كرد و از مردم زامبيا خواست كه به كواندا راي بدهند. خيلي از زامبيايي‌ها، به ويژه اعضاي MMD از اين اقدام آقاي ماندلا آزرده خاطر شدند. واقعيت اين است كه در آن زمان محبوبيت آقاي كواندا به شدت نزول كرده بود و مردم متوجه نمي‌شدند كه چرا آقاي ماندلا از آن‌ها مي‌خواهد كه به او راي بدهند.
انتخابات در نوامبر 1991 برگزار شد و كواندا بازنده شد. آقاي ماندلا در سفر بعدي‌اش به زامبيا دوباره در يك كنفرانس مطبوعاتي شركت كرد و اين بار چنين گفت: «دفعه قبل كه به اين كشور آمدم از مردم اين كشور خواستم كه به دكتر كواندا راي بدهند. اين كار من يك اشتباه محض بود كه بخواهم در اثناي انتخابات جانب كسي را بگيرم. درست است كه در زمان رهبري دكتر كواندا زامبيا فداكاري‌هاي فراواني را براي آزادي كشور من به عمل آورد. اما اين كار من ظاهرا بدان معني بود كه اين فقط شخص دكتر كواندا بوده كه ملت مرا در مبارزاتش ياري كرده و نه همه مردم زامبيا. درست است كه آقاي دكتر كواندا به عنوان رهبر بزرگ هميشه قابل احترام است. اما من حق نداشتم بگويم چه كسي بايد انتخاب شود. به خاطر صحبت‌هاي جانبدارانه خود بسيار متاسفم.»
خيلي از ماها فهميديم كه چرا آقاي ماندلا در آن مقطع چنين صحبت‌هايي كرد. در واقع او مي‌خواست قدرداني عميق خود را از كسي اعلام دارد كه نه تنها دوست او بوده، بلكه در دوران حكومتش تلاش‌هاي صادقانه‌اي را خود و ملتش براي آزادي آفريقاي جنوبي به عمل آورده بودند. از چند نفر راجع‌به عذرخواهي آقاي ماندلا سوال كردم. همه آن‌ها گفتند كه عميقا تحت تاثير تواضع و فروتني او قرار گرفته‌اند. و يكي‌شان گفت: «وقتي آقاي ماندلا از كواندا حمايت كرد خيلي ناراحت شدم. چون متوجه نبود كه ما تا چه اندازه‌ از دست كواندا عصباني هستيم. اما حالا هم كه عذرخواهي كرده باز احساس خاصي دارم. چون مي‌دانم كه او حتي با اين كارش هم نيت خوبي داشته و آرزوي بهروزي براي ملت زامبيا مي‌كرده. با اين عذرخواهي علاقه‌ام به او دو چندان شده.»
اكثر مواقع ما به خاطر اشتباه يا قضاوت ضعيف‌مان عذرخواهي مي‌كنيم. هر چه مقام و اعتبار افراد بالا باشد به همان ميزان عذرخواهي براي‌شان دشوارتر خواهد بود. چون بيم آن مي‌رود كه با عذرخواهي صلاحيت‌شان زير سوال برود. بعضي از افراد هم هستند كه ناخودآگاه خود را خطاناپذير مي‌پندارند.
براي رهبران بزرگ بدون شك فاجعه بار خواهد بود اگر احساس كنند كه قادرند به جايي برسند كه نيازي به عذرخواهي در قبال رفتار و كردارشان نداشته باشند. بايد تلاش كنيم كه درست رفتار كنيم. اما محدوديت انديشه انساني موجب مي‌شود كه خيلي وقت‌ها اشتباه كنيم. هميشه درست عمل كردن مهم نيست. آنچه مهم است اين است كه وقتي اشتباه كرديم اشتباه‌مان را بپذيريم و تلاش كنيم كه در آينده بهتر عمل كنيم. اگر واقع‌بين باشيم متوجه اشتباهات‌مان خواهيم شد و عذرخواهي براي‌مان دشوار نخواهد بود.
عذرخواهي از قدرت نشات مي‌گيرد نه از ضعف. افراد ترسوي خجالتي از پذيرفتن اشتباهات‌شان سر باز مي‌زنند و در اين راه انرژي زيادي هدر مي‌دهند. خيلي وقت‌ها لاپوشاني پروسه‌اي شك‌آميز است كه مشكل بتواند خرابي را ترميم كند.
مردان و زنان شجاع نه تنها با اشتباهات‌شان خردمندانه مواجه مي‌شوند، بلكه از آن پلي مي‌سازند براي رشد و تعالي. من بر اين باورم كساني كه ياد مي‌گيرند عذرخواهي كنند، نه تنها در درون خود به آرامش مي‌رسند. بلكه تحسين و اعتماد ديگران را هم جلب مي‌كنند. مطمئنم هم در دوربان و هم در زامبيا آقاي ماندلا محبوبيتي بيش از پيش كسب كرد. چون مردم عميقا معتقدند كه گفتن «متاسفم» شهامت بيشتري مي‌طلبد تا تظاهر به اينكه: من كارم هميشه درست است.
بگذاريد اين بحث را با داستاني از اسقف معروف كليساي كاتوليك شهر كلن آلمان به پايان ببرم كه در حين رانندگي در حال مستي از سوي پليس بازداشت شد. روز بعد روزنامه‌ها عليه او جنجال بزرگي به پا كردند. بعد از اين جريان وقتي اسقف با خبرنگاران روبه‌رو شد همه انتظار داشتند كه او با ادعاهايي چون غرض‌ورزي پليس و يا تلاش رسانه‌ها براي بدنامي كليسا سر و ته قضيه را هم بياورد. اما او چنين نكرد و در عوض گفت: «به خاطر رفتارم بسيار متاسفم. بخصوص از نسل جوان كشورم تقاضاي بخشش دارم. چون با بي‌مسئوليتي خودم روياهاي آن‌ها را در مورد يك زندگي اخلاقي و شايان تقليد زير سوال برده‌ام. تنها توضيحي كه مي‌توانم بدهم اين است كه با نوشيدن الكل كاملا از خود بيخود شده بودم و پاك فراموشم شده بود كه در حين مستي نبايد رانندگي كنم. اميدوارم مرا ببخشيد و اين فرصت را به من بدهيد كه در آينده بهتر عمل كنم.» در نظرسنجي‌اي كه چند ماه بعد به عمل آمد معلوم شد كه بر محبوبيت اسقف افزوده شده است.
صلح و آرامش
برخي رهبران بر اين باورند كه براي بزرگ بودن بايد خطاناپذير بود. البته بايد تلاش شود كه خطايي صورت نگيرد. اما اين بدان معني نيست كه خود را خطا ناپذير فرض كنيم. خيلي از مواقع، بزرگي به اين است كه بگوييم «متاسفم، اشتباه كردم.»
كساني كه به خاطر اشتباهات‌شان عذرخواهي مي‌كنند، نه تنها با خودشان در صلح و آرامش هستند، بلكه تحسين و اعتماد ديگران را هم جلب مي‌كنند. چون مردم نيك مي‌دانند كه گفتن «من متاسفم» شهامت و توان بيشتري مي‌طلبد تا لاپوشاني خطاها و خطاناپذير نشان دادن خود.
رهبران بزرگ اشتباهات‌شان را مي‌پذيرند. پذيرش اشتباهات و محدوديت‌ها از سوي رهبران نه تنها موجب سلب اعتماد مردم از آن‌ها نمي‌شود، بلكه بالعكس مردم جذب چنين رهبراني مي‌شوند و با جان و دل با آن‌ها همكاري مي‌كنند.
رهبران با ابراز تاسف به خاطر اشتباهات‌شان در واقع اين پيام را به مردم مي‌دهند كه جستجو براي حقيقت دل‌مشغولي همه است و تنها مختص رهبر نيست.
ابراز اشتباه، نشانه ضعف رهبران نيست. در واقع مردم از اين طريق خود را با رهبران‌شان يكي مي‌دانند.
گفتن متاسفم يك عمل متواضعانه است. تواضع، جذاب و الهام‌بخش است. تكبر چنين نيست.
پارادوكس ماديبا
اين‌كه ماندلا و يارانش چگونه براي ساليان طولاني شرايط دشوار و غيرانساني زندان را تاب آوردند به افسانه مي‌ماند. در واقع آن‌ها ياد گرفته بودند كه در لحظه زندگي كنند و در همان حال به اهداف دراز مدت خود بينديشند. اين همان چيزي است كه من آن را پارادوكس ماديبا مي‌نامم.
يك روز در جمع دوستان اين صحبت‌ها را مي‌شنيدم:
چي‌ل‌شي: فكر مي‌كنيد چه عاملي باعث شد كه ماندلا و عده‌اي از همرزمانش بتوانند 27 سال انزوا، شكنجه و سختي دوران زندان را تاب بياورند؟
تدي: بگذار اين‌طور فكر كنيم كه آقايان حق هيچ انتخابي را نداشتند جز اين‌كه در زندان باشند. فكر مي‌كنم اعتباري كه ما براي اين كار قائل شده‌ايم، اعتباري باشد كه همه ما در خور آن باشيم وقتي كه حق هيچ انتخابي را نداريم.
چي‌كو: به نظر من چنين مقرر شده بود كه ماندلا و برخي از همرزمان زنداني‌اش از شرايط زندان جان سالم به در ببرند. گاهي طبيعت افراد خاصي را برمي‌گزيند تا از مواهبش ديگران بهره‌مند شوند. اين آقايان انتخاب شده بودند كه از نعمت زنده بودن در آن شرايط دشوار برخوردار شوند. شايد اين دليل موجهي باشد كه چرا افرادي چون بي‌كو و سوبوكو كه مثل بقيه يا حتي قوي‌تر از آن‌ها بودند شانس نياوردند كه زنده بمانند و ثمره تلاش‌شان را ببينند.
لان‌جلوا: مي‌دانيد آقايان! ما با اين بحث‌ها داريم وقت‌مان را هدر مي‌دهيم. واقعيت اين است كه آن‌ها هرطور بود زنده ماندند. همين!
چي‌ل‌شي: من همه اين حرف‌ها را قبول دارم. اما بگذاريد اين سوال را طور ديگري مطرح كنم. فرض كنيد كه شما جاي اين آقايان بوديد و بيشتر عمر خود را از زنداني به زندان ديگر مي‌رفتيد و در آخر هم سر از روبن آيلند درمي‌آورديد، در اين صورت شما اين 27 سال را يك روز يك روز چگونه مي‌گذرانديد؟
آنچه كه آقاي ماندلا و يارانش را قادر كرد تا كابوس طولاني دوران زندان را تاب بياورند به گمان من اين بود كه آن‌ها مي‌دانستند چگونه اهداف‌شان را در دل نگه دارند و در ضمن هر روز را در همان روز زندگي كنند.
من عميقا سپاسگزار بينش در خور ستايش «لانس سكرتان» هستم: زندگي در لحظه! و نيز سپاسگزار مارتين ويليامسون: بازگشت به عشق! هر دوي اين نويسندگان زندگي در لحظه را نه تنها به عنوان يك تكنيك زندگي ارائه مي‌دهند، بلكه آن را راهي براي جبران گذشته و ساختن آينده بهتر مي‌دانند.
آقاي ماندلا و يارانش لابد در زندان ياد گرفته بودند كه چگونه با زيستن در لحظه هر روز را دوام بياورند. مي‌دانيم كه همه آن‌ها گذشته‌اي داشتند، اما به آن نچسبيده بودند. آن‌ها مي‌دانستند كه به خاطر اهداف‌شان دارند شكنجه مي‌شوند، اما دغدغه فردا را نداشتند. بالاخره فردا هم روز خدا بود.
اگر آن‌ها روي گذشته تمركز مي‌كردند حتما خودشان را به خاطر شركت در آنچه كه راهي زندان‌شان كرده بود سرزنش مي‌كردند. يا اگر همه انرژي‌شان را صرف روياپردازي براي آينده مي‌كردند، با سال‌هاي طولاني كه از پي هم مي‌آمد و آب از آب تكان نمي‌خورد حتما سرخورده مي‌شدند. انديشيدن به گذشته و آينده روحيه آن‌ها را تضعيف مي‌كرد و در آن صورت تاريخ آفريقاي جنوبي رنگ ديگري به خود مي‌گرفت.
ظاهرا آقاي ماندلا و يارانش مي‌دانستند كه چگونه در لحظه زندگي كنند. شكي نيست كه زندگي سخت بود و آن‌ها گاهي دچار دودلي و تزلزل مي‌شدند. همان‌طور كه بهترين آدم‌ها هم مي‌شوند. اما هر روز براي آن‌ها روز تازه‌اي بود و شانسي دوباره براي زيستن، آموختن و تعامل. آن‌ها آواز مي‌خواندند.
درس مي‌خواندند. آن‌ها در معادن آهك كار مي‌كردند و حتي در آن مكان‌هاي اندوهبار روال معمول زندگي را رعايت مي‌كردند. سلول‌هاي‌شان را نظافت مي‌كردند، اگر كسي مريض يا افسرده حال بود مرتب بهش سر مي‌زدند. به يكديگر حقوق، اقتصاد و فلسفه ياد مي‌دادند و خلاصه به هر صورت ممكن به هم كمك مي‌كردند. براي آن‌ها زندگي همان يك روز بود و آن يك روز ارزش خاص خود را داشت.
مارتين ويليامسون، هر يك روز را موهبت مي‌داند. او مي‌گويد: برخلاف گذشته و آينده، حال به راستي يك هديه است و با آن به عنوان يك فرصت بي‌نظير بايد رفتار شود. اگر بهترين‌ها را صرف حال كنيم، بهترين آينده هم تضمين خواهد شد.
خيلي از مردم چنين زندگي نمي‌كنند. آن‌ها از شكست‌ها و اشتباهات خود عصباني مي‌شوند. افسرده از نامردمي‌هايي كه در حق‌شان شده و يا بلاهايي كه روزگار سرشان آورده، آن‌ها فرصت خوشحالي و پويايي را از خود مي‌گيرند چون منتظر فرداهاي بهترند. آن‌ها اكثرا روزگارشان را با روياپردازي سپري مي‌كنند: اين‌كه چگونه شغل بهتري به دست بياورند، وقت خودشان را چگونه به طور كامل به خانواده اختصاص دهند و يا بعد از سپري شدن اين ايام تلخ و سخت چگونه از زندگي لذت ببرند.
ممكن است همه ما گاهي به اين شيوه ناكارآمد زندگي كنيم و متوجه نشويم كه قادر نيستيم گذشته را تغييردهيم. اما اگر همه‌اش در انتظار آمدن روزهاي بهتر باشيم به نوعي آينده را هم به تعطيلي كشانده‌ايم. زندگي زماني قابل لمس است كه در لحظه زندگي كنيم. همين امروز در خدمت خانواده باشيم. همين امروز به نيازهاي همكاران‌مان توجه كنيم. همين امروز با موضوعاتي كه به فردا محول كرده‌ايم روبه‌رو شويم. حال را براي فراگيري مهارت‌ها دريابيم. در غير اين صورت آن‌هار ا فقط در روياهاي‌مان خواهيم ديد و بالاخره همين امروز خوشحال باشيم.
اگر با همه امكانات‌مان در زمان حال سرمايه‌گذاري كنيم و در حال زندگي كنيم، گرچه تناقض‌آميز به نظر مي‌رسد اما آينده‌اي استوار را پي‌ريزي كرده‌ايم. تصورش را بكنيد كه چگونه زندانيان روبن‌آيلند قادر بودند معجزه كنند. آن‌ها وقت خود را صرف گذشته بي‌بازگشت يا آينده نامعلوم نكردند.
وقتي انرژي خود را به كار مي‌گيريم فعال‌تر مي‌شويم. وقتي اتفاقات را همان‌طور كه در گذشته براي‌مان افتاده مي‌پذيريم در واقع راه خودمان را انتخاب مي‌كنيم و با خود عهد مي‌بنديم كه به حقيقت زندگي وفادار باشيم.
برخلاف تبليغات كتاب‌هاي روانشناسي، يادگيري روش‌هاي جديد مستلزم تلاش و صد البته تعهد است. اين كار براي خيلي‌ها يك آموزش تدريجي است كه قدم به قدم پيش مي‌رود تا تبديل به طبيعت ثانوي مي‌شود. از رهگذر موفقيت‌ها، شكست‌ها و بالاتر از همه قدرت اراده براي شروع مجدد است كه مي‌توانيم عادات خوب را در وجود خود نهادينه كنيم.
بذر انديشه
گاهي همه ما احساس زنداني بودن مي‌كنيم. سركار، در جمع خانواده، در مدرسه و دانشگاه و يا در حلقه دوستان. خارج شدن از اين حالت هميشه آسان نيست. اما زندانيان روبن‌آيلند نشان دادند كه همه ما قادريم بر احساس زنداني بودن فايق آييم حتي اگر در زندان باشيم.
آيا تا به حال هيچ فكر كرده‌ايد كه چه عاملي باعث مي‌شود كه بتوانيد سخت‌ترين لحظه‌ها را تاب بياوريد؟ زندگي در لحظه نه تنها انسان را قادر مي‌سازد كه دشوارترين لحظه‌ها را تاب بياورد، بلكه فرصتي فراهم مي‌سازد كه از آن بستري براي رشد و شكوفايي خود بسازد.
تحمل دشواري‌ها ممكن است منجر به يادگيري يك درس تازه در مدرسه، يادگيري مهارت‌هاي جديد در كار، بهبود جراحات جسمي و يا تجربه يك احساس جديد عاطفي شود.
به نظر مي‌رسد كه براي درو كردن گذشته در همه حال بايد مشغول كاشتن باشيم. گذشته گذشت، آينده هم در دستان ما نيست. تنها راه به دست گرفتن زندگي، آموختن از گذشته و به كار بستن در زمان حال است.
يكي از فراوان شانس‌هايي كه نسل پرمشغله ما از دست داده شانس برخورداري از لحظه‌هاي فراغت است. براي گذران زندگي ناگزير از شغلي به شغل ديگر مي‌شتابيم. لحظه‌هاي فراغت آكنده از سكوت به ما كمك مي‌كند كه نيروهاي دروني‌مان را غني سازيم و از اين رهگذر زندگي‌هاي تازه‌اي خلق كنيم.
پارادوكس ماديبا را به خاطر بسپار و تلاش كن كه با آن زندگي كني. زندگي هميشه آسان نيست. زندگي آميزه‌اي از شادي و درد، موفقيت و شكست، رويا و حقيقت است. به عنوان يك رهبر با رفتار عملي خود بايد توده‌ها را ياري كنيم كه عليرغم اين واقعيت‌ها زندگي سعادت آميزي را پي بگيرند و ضمن دست و پنجه نرم كردن با مشكلات جاري خدف غايي خود را مدنظر داشته باشند و اين امكان‌پذير نيست مگر اينكه با شرايط موجود صادقانه‌ روبه‌رو شويم و ترس‌ها و ضعف‌ها و نيز اميدها و آرزوهاي‌مان را با همگان قسمت كنيم.
(ادامه دارد)‌
 
 


 

 
 

 

 

 

  آرشیو| فرم اشتراک | مطالب شماره جدید| سفارش آگهی| تماس با ما | درباره ما

تمامی حقوق و مطالب این سایت برای ماهنامه اقتصاد و زندگی محفوظ میباشد ، هرگونه استفاده بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد. ©2009

Powerd by : Elica Farjadian