|
شهر سنتپترزبورگ، در غرب روسيه و در شرق خليج فنلاند
قرار دارد. بناي اين شهر در 16 ماه مه 1703 به فرمان پطركبير گذاشته شد كه ميخواست
پايتخت جديدش پنجرهاي رو به اروپا باشد. تعدادي از معماران فرانسوي و ايتاليايي
طراحي شهر جديد را به عهده گرفتند، نام شهر برخلاف تصور خيليها از نام پطركبير اخذ
نشده، بلكه به احترام پطروس مقدس از حواريون حضرت مسيح گزينش شده، در سال 1712،
پايتخت از مسكو به اي ن
شهر انتقال يافت و تا سال 1918 پايتخت روسيه بود. در اين سال نام اين شهر به
پطروگراد تغيير يافت و بعد از مرگ لنين به لنينگراد تبديل شد. اما در سال 1991
مجددا نام سنتپترزبورگ به آن برگردانده شد. سنتپترزبورگ نه تنها پايتخت تاريخي
روسيه محسوب ميشود، بلكه مركز فرهنگي و علمي روسيه نيز هست. نخستين دانشگاه روسيه،
نخستين موزه هنري و نخستين آكادمي علوم در اين شهر قرار دارد. شاعران و نويسندگان
بزرگ روسي مثل پوشكين، داستايوسكي، چخوف، نكراسوف، تولستوي و دانشمنداني چون
مندليوف و لومانوسف در اين شهر زيسته و فعاليت كردهاند.
مقاومت 900 روزه
در زمان جنگ جهاني دوم، اين شهر 900 شبانهروز، در محاصره ارتش
آلمان نازي قرار داشت و اوضاع آنچنان وخيم گرديد كه جيره غذايي هر نفر به 115 گرم
نان جو در روز رسيد. در بعضي از نقاط شهر، حتي گوشت حيوان مرده هم مورد استفاده
قرار ميگرفت، اما لنينگراد عليرغم اين سختيها و به پاس مقاومت مردم قهرمان و
فرماندهان شجاع و با تدبير ارتش سرخ تسليم نشد. پس از شكست محاصره لقب قهرمان به
اين شهر داده شد.

ورود به سنتپترزبورگ
پرواز ما به سنتپترزبورگ حدود يك ساعت به طول
ميانجامد. در فرودگاه دختر جوان زيبايي، با موهاي مشكي چون شبق به استقبالمان
ميآيد. نامش فلوسيا است (به معني ستاره) فلوسيا راهنماي روسي ما در طي اقامتمان
در اين شهر خواهد بود. او دانشجوي دوره دكتراي اقتصاد و مدرس دانشگاه است و كار
تورگرداني را به عنوان شغل پارهوقت خود برگزيده. او مسلمان و اهل تسنن است.
گالري هنري روباز
سنتپترزبورگ را بايد گالري هنري روباز جهان ناميد.
اين شهر با ساختمانهاي شكيل سه يا چهار طبقه، خيابانهاي
عريض،كليساهاي متعدد با شكوه، با گنبدهاي طلا و با مجسمهها و
پيكرههايي از مشاهير و بزرگان روسيه، بيشك يكي از زيباترين شهرهاي جهان است.
مجسمه پطركبير، بنيانگذار اين شهر، سواره و پياده در چند خيابان و ميدان به چشم ميخورد. رودخانه نيوا كه از وسط شهر
عبور ميكند، طراوت و زيبايي شهر را صد چندان كرده است. در ابتداي ورودمان، نخست به
ديدن كليساي جامع كازان ميرويم.
كليساي كازان
اين كليسا كه طي سالهاي
1801 تا 1811، با الهام از معماري رومي ساخته شده به دليل شكست ناپلئون در سال 1812
در جنگ روسيه، نماد پيروزي
قلمداد ميشود. سرفرمانده ارتش روسيه، مارشال كوتوزف، بعد از شكست ناپلئون، تمام
غنائم جنگي، پرچمهاي ارتش مغلوب ناپلئون و كليد شهرهاي آزاد شده توسط ارتش روسيه
را در اين كليسا جمعآوري كرد. مارشال كوتوزف يك سال بعد، در همين كليسا دفن گرديد
و اينك تنديس بزرگ او در مقابل كليسا نصب شده، اين كليسا در سال 1922 بسته شده و ده
سال بعد به عنوان موزه «الحاد و مذهب» بازگشايي شد اما بعد از فروپاشي نظام
كمونيستي، دوباره هويت مذهبي خود را بازيافت. تعداد بازديدكنندگان از كليسا بسيار
زياد است، به صف ميايستيم و يكييكي وارد كليسا ميشويم موقع وارد شدن به كليسا
مردان كلاه از سر برميدارند و زنان روسري بر سر ميگذارند. بعضي از زنان بلوز
ركابي و شلوارك پوشيدهاند، اما موهايشان را پوشاندهاند. نادره، زني را نشانم
ميدهد كه بر سرش يك دستمال كاغذي گذاشته، كليسا غرق در نور است و شمعها در هر
گوشه شعله ميكشند. ما هم شمع ميخريم و روشن ميكنيم. گروه كر كه متشكل از مردان
خوشسيما و زنان زيبا روي محجبه است، به افتخار بازديدكنندگان، سرود مذهبي اجرا
ميكنند. كليسا در سكوت فرو ميرود و آواز آنها اوج ميگيرد.
ناو جنگي آوروا
در سر راهمان به هتل،
اتوبوس توقف ميكند تا همسفران در صورت تمايل از ناو جنگي آوروا بازديد كنند. من
خستهام و
ترجيح ميدهم اين ناو را از دور
نظاره كنم. اين ناو كه طي سالهاي 1900-1897 ساخته شده، از اين نظر شهرت دارد كه در
تاريخ 25 اكتبر 1917 به فرمان ستاد فرماندهي انقلاب، شروع به شليك كرد و اين شليك
نشانهاي براي آغاز حمله نظامي نيروهاي انقلاب به قصر زمستاني تزارها در
سنتپترزبورگ بود. در حال حاضر اين ناو به موزه تبديل شده است. عكس بزرگي از يوري
گاگارين در اين موزه به چشم ميخورد. او دو سال خدمت سربازي خود را در اين ناو
گذرانده است.
رقصهاي
فولكوريك
در نخستين شب اقامتمان در سنتپترزبورگ، به ديدن
رقصهاي فولكوريك ميرويم بهاي بليت اين برنامه 60 دلار است
.فلوسيا قبلا برايمان جا رزو كرده، حدود ساعت 30/8 با اتوبوس
راهي سالن تأتر سنتپترزبورگ ميشويم.


سرود اي ايران
وقتي قدم به محوطه تأتر ميگذاريم، آهنگي آشنا غافلگيرمان ميكند.
گروه اركستر با سازهاي زهي جلوي در ورودي
ساختمان تأتر مشغول نواختن سرود «اي ايران» هستند. همانجا
ميخكوب ميشويم و همراه آنها سرود اي ايران را ميخوانيم و سپس به داخل ساختمان
ميرويم. در دو طرف پلههاي عريض سرسرايي كه به سالن نمايش ختم ميشود. دختران روسي
با لباسهاي محلي ايستادهاند و به مهمانان خوشآمد ميگويند. با آنها عكس و فيلم
ميگيريم. برنامه راس ساعت معين شروع ميشود. رقصندگان، زن و مرد با لباسهاي
فوقالعاده زيباي روسي، آذري، تاجيكي، قزاقي و ... به ترتيب روي سن ميآيند و
هنرنمايي ميكنند. موقع آنتراكت، از مهمانان با انواع ساندويچها، نوشيدنيها و
ميوهها كه روي ميزها چيده شده پذيرايي ميشود. در گوشهاي هم نوار و سيدي اين
برنامه عرضه ميشود. نيمه دوم برنامه برنامه طوري تدارك ديده شده كه رقصندگان از سن
پايين ميآيند، ميان حضار ميچرخند و در صورت تمايل، بعضي از آن ها را روي سن
ميبرند تا آنها هم هنرنمايي كنند. حدود ساعت 11 از سالن تأتر خارج ميشويم. هوا
هنوز روشن است. فلوسيا ميگويد: شبهاي سفيد كه ميگويند همين است.
شبهاي سفيد
عرض جغرافيايي سنتپترزبورگ، دليل شبهاي سفيد اين شهر است. در
شبهاي 26-25 ماه مه (6-5 خرداد) زماني
است كه خورشيد كمتر از 9 دقيقه غروب ميكند و تاريك روشن عصر
با تاريك روشن سحر درهم ميآميزد. طول و مدت شبهاي سفيد به طوركلي حدود 50 روز
است. در دي ماه عكس اين قضيه اتفاق ميافتد كه از آن با عنوان روزهاي تاريك نام
ميبرند. چرا كه در تمامي روز چراغ خيابانها و خانهها روشن است.
ورود كيفها، دوربينها و اگر
ژاكتي، چيزي همراه داريم، همه را تحويل ميدهيم. اين موزه بزرگترين موزه جهان است
كه افتخار ملي روسيه به شمار ميرود و سمبل هنر معماري و فرهنگ روسيه است.
در عظمت اين موزه همين بس كه اگر به هر اثر حدود فقط يك دقيقه توجه كني، بايد بيش
از 11 سال وقت صرف كني. هرمتياژ داراي مجموعهاي از آثار هنري طراز اول دنيا و
همچنين كاخهاي زيبا و اتاقهاي مجلل ميباشد كه در زمانهاي مختلف توسط معماران
معروف دنيا طراحي شده است. در زمان جنگ جهاني اول، سالنهاي اين قصر، به عنوان
بيمارستان نظامي مورد استفاده قرار گرفت و تا سال 1917، همچنان كاخ تزارهاي روس
بود. در سال 1941 و بعد از آغاز جنگ جهاني دوم و حمله آلمان به خاك شوروي، تمام
آثار هرمتياژ، توسط راهآهن به منطقه سيبري روسيه ارسال شد و تا پايان جنگ همان جا
ماند. از جمله هنرمنداني كه آثارشان بر اعتبار اين موزه افزوده عبارتند از: ميكل
آنژ، لئوناردو داوينچي، روبنس، رنوآر، گوگن، رامبراند، پيكاسو و غيره. استالين
علاقه چنداني به نگهداري از هنر «منحط طبقه بورژوا» نداشت بنابراين تعدادي از با
ارزشترين آثار موجود در اين موزه را در خارج از كشور به فروش رساند. در اين موزه،
سالن تمدن ايران باستان، رم، يونان باستان، مصر قديم و چين هم وجود دارد. همسفران
به ديدن سالن تمدن ايران باستان ميروند، اما من ترجيح ميدهم گوشهاي بنشينم و
خستگي دركنم و به كاترين كبير فكر كنم كه در سال 1714، با خريد بيش از دويست تابلو
نقاشي در اروپا جمعآوري اين مجموعه مشهور را آغاز كرد. كاترين گالري خود را
هرمتياژ، به معني گوشه عزلت يا خلوتگاه ميناميد زيرا تنها افراد انگشتشماري اجازه
ورود و تماشاي آثار موجود در آن را داشتند او در يكي از نامههاي خود خطاب به دوستي
چنين نوشته است: تنها من و موشها ميتوانيم اين زيباييها را تحسين كنيم.
رودخانه نيوا
رودخانه نيوا، به طول 74
كيلومتر از داخل شهر سنتپترزبورگ عبور ميكند و به خليج فنلاند و از آنجا هم به
درياي
بالتيك ميريزد. آب اين رودخانه
شيرين است. در طول تابستان اين رودخانه براي رفت و آمد كشتيها باز است، اما در طول
زمستان به كلي يخ ميبندد. اين ويژگي رودخانه، در زمان محاصره شهر توسط آلمان نازي،
كمك شاياني به اين شهر كرد چون روسها از طريق همين رودخانه يخ بسته توانستند با
ساير مناطق شوروي ارتباط برقرار كنند و حلقه محاصره را بشكنند.
صرف ناهار در
كشتي
كشتي حركت ميكند و ما
همسفران را به گردش روي رودخانه نيوا ميبرد. امروز ناهار مهمان تور هستيم. دختران
جوان
روس، با لباسهاي مخصوص
گارسوني، به پذيرايي از ما مشغول ميشوند. با آب توتفرنگي شروع ميكنند و با سوپ و
كباب ماهي و غيره ادامه ميدهند. آقاي آلاحمد ميگويد: اين شهر به شهر پلها نيز
معروف است و داراي بيشترين پل در دنيا است تعداد 539 پل كه برخي از آنها متحرك
هستند كه در ساعت خاصي از شب باز ميشوند و راه رفت و آمد كشتيها را ميگشايند.
اين پلها در حقيقت 42 جزيرهاي را كه سنتپترزبورگ از آنها تشكيل شده است به هم
متصل ميكند. پلهاي اين شهر هر كدام براي خود نامي دارند. از جمله پل بوسه، پلي
است كه در كنار آن سربازان آخرين بوسهها را بر گونه عزيزانشان ميزدند، يا پل
شكلات كه در كنار خانه صاحب اولين كارخانه شكلاتسازي اين شهر قرار دارد. كشتي
همچنان حركت ميكند و ما همچنان پذيرايي ميشويم، با دسر توتفرنگي و بستني و...
باله درياچه قو
نام روسيه براي ما ايرانيها مترادف است با تولستوي،
داستايوسكي، چخوف و ... چايكوفسكي. وقتي آقاي آلاحمد اعلام
ميكند كه چه كساني ميل دارند به ديدن
باله درياچه قو بروند، همه دستها بالا ميرود، حتي دست آقا و خانم امامي كه
فرزندان خردسال همراه دارند. قيمت بليت 70 دلار است. ساعت نه شب به سال ن
نمايش ميرسيم. صندليها شماره ندارد و ما در رديفهاي جلو جا ميگيريم. گروه
اركستر 30 نفره در پايين سن نشستهاند و بينشان زن جوان بارداري است كه لباس مشكي
پوشيده و ويولون مينوازد. برنامه راس ساعت مقرر شروع ميشود. قوها با لباسهاي
سفيد به روي سن ميآيند و با حركات ظريف و زيبا و رويايي خود به هنرنمايي
ميپردازند. بخشهايي از باله، انصافا بينظير است و من از صميم قلب خوشحالم كه
شاهد اين هنرنمايي باشكوه اجتماع قوها به روي صحنه هستم. در فاصله دو نيمه، شهلا
براي همسفراني كه موضوع داستان را نميدانند و ظاهرا سردرگم شدهاند، توضيحاتي
ميدهد. نيمه دوم شروع ميشود و بالرينها به ترتيب روي سن ميآيند. چايكوفسكي در
مصاحبهاي راجع به باله گفته بود: «باله شكل آرماني رقص است كه در آن بالرينها،
خود را از كششهاي نيروي جاذبه زمين رها ميسازند و در هوا جاري ميشوند.» باله به
پايان رسيده، حضار با دست زدنهاي طولاني خود قوها را تشويق ميكنند. با خاطرهاي
خوش و به يادماندني سالن نمايش را ترك ميكنيم.
چهارشنبه
باران به شدت ميبارد و ما با
اتوبوس از خيابانهاي شلوغ و پرترافيك سنتپترزبورگ عبور ميكنيم. آقاي آلاحمد
برنامه را با دو بيت از اشعار حافظ شروع ميكند: شربتي از لب لعلش نچشديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود بار بربست و
به گردش نرسيديم و برفت عازم كاخ كاترين در 30 كيلومتري سنتپترزبورگ هستيم. از
خياباني رد ميشويم كه مسجد جامع مسلمانان سن تپترزبورگ
در آن قرار دارد. مسلمانان سنتپترزبورگ20 درصد جمعيت 5/4 ميليون نفري
سنتپترزبورگ را مسلمانان اهل تسنن تشكيل ميدهند، كه اكثرا از طبقات مرفه و
ثروتمند هستند، همه روزه نماز جماعت در مساجد اين شهر برگزار ميشود و نماز جمعه در
مسجد جامع شهر برگزار ميشود كه با نقل و حديثهايي همراه است. ميگويند دختران
روسي كه از دست مردان الكلي روس به تنگ آمدهاند، روزهاي جمعه در اطراف مسجد گرد
ميآيند تا فرصت آشنايي با پسران مسلمان را از دست ندهند، كه هم پولدارند و هم اهل
الكل نيستند و از نظر آنها شوهران ايدهآلي به حساب ميآيند. از شهر خارج شدهايم
و در جادهاي سبز و خرم، زير نمنم باران به سوي كاخ كاترين ميرويم. آقاي آلاحمد
همانطور كه قول داده بود، چكيدهاي از داستان مشهور جنايات و مكافات داستايوسكي را
براي همسفران بازگو ميكند، همه سراپا گوشاند. اتوبوس در فاصله نسبتا دوري از كاخ
توقف ميكند، مسيري نسبتا طولاني را زير باران طي ميكنيم و بالاخره به كاخ كاترين
ميرسيم.
كاخ كاترين
اين كاخ در سال 1710، از طرف پطركبير به همسرش كاترين
اول اهداء شده و طي سالهاي 1752 تا سال 1756،
توسط اليزابت اول، دختر پطركبير گسترش
يافته است. كاخ داراي سالنهاي باشكوه با تزئينات طلا، سقفهاي نقاشي شده و اشياء
لوكس و گرانبهايي است كه وسايل شخصي تزارها محسوب ميشد. در زمان حكومت كاترين
كبير، كليساي اختصاصي خانواده تزار، حمام سرد همراه با اتاق عقيق و پاركهاي بزرگ
به سبك فرانسوي و انگليسي و همچنين گالري بزرگ كامرون به اين كاخ اضافه شده است.
اتاق عقيق يا كهربا، يكي از زيباترين و باشكوهترين اتاقهاي اين قصر محسوب ميشود
كه شكوه فوقالعاده آن عقل را حيران ميكند. آقاي آلاحمد ميگويد كه در سال 2010،
سيصدمين سال تولد اين كاخ در روسيه جشن گرفته خواهد شد.
رستوران چايكوفسكي
براي صرف ناهار به رستوران
«چايكوفسكي» ميرويم. امروز ناهار مهمان تور هستيم. رستوران ظاهري ساده دارد و
گارسونهاي آن همه مرد هستند. پذيرايي مفصل است. با سالاد الويه شروع ميكنند كه
خاستگاهش روسيه است و با سوپ بُرش و خاوريار سرخ و بيفاستروگانف ادامه ميدهند تا
بالاخره به بستني و چاي ميرسند. ما كه حسابي سير شديم، نوشجانمان!
فروشگاه صنايع دستي «خوروشو»
از رستوران يك راست به فروشگاه صنايع دستي «خوروشو»
(خوب) ميرويم. باران به شدت ميبارد و هوا سرد شده
ظاهرا همسفران تصميم گرفتهاند آخرين روبلهايشان را همين جا
خرج كنند. در غرفهاي كه عروسكهاي «ماتروشكا» به فروش ميرسد. عروسكهايي را
ميبينم كه عكس پوتين و اوباما رويشان نفش بسته، ماتروشكا، عروسكي است كه باز
ميشود و از درونش عروسك ديگري بيرون ميآيد. اما ماتروشكاي پوتين و اوباما را كه
باز ميكني درونشان خالي است. همسفري به مزاح ميگويد: عروسك درون سياستمدارها
نامرئي است. در غرفهاي انواع پوستها را عرضه ميكنند. پوست سمور و خرگوش و پلنگ و
... قيمتها سرسام آور است. اما شهلا يك يقه پوست ميخرد. كلا قيمتها بالا است. در
روسيه جنس ارزان پيدا نميشود. در مسكو، در ويترين مغازهاي، يك جفت كفش ديديم كه
ششصد هزار تومان درميآمد. همسفري ميگفت همين كفش را در تهران 80 هزار تومان خريده
است. از اين فروشگاه مقداري خريد ميكنم، نادره و ناهيد هم خريدهايي كردهاند.
آنها تخفيف هم گرفتهاند اما من نگرفتهام. به صندوق ميروم و به صندوقدار اعتراض
ميكنم. او كه دختر جوان و زيبا، اما اخمويي است با تحكم ميگويد: تخفيف نخواستي،
من هم ندادم. ميگويم حالا ميخواهم. با اكراه در صندوق را باز ميكند و هفت دلار
ناقابل كف دستم ميگذارد.
پنجشنبه
«پترهوف» با پاركهاي فوارههاي طلايي
«پترهوف»
برويم. پترهوف باغ زيبايي است واقع در دهكده تزارها كه در 30 كيلومتري پترزبورگ
قرار دارد. اين دهكده، در واقع شهري است زيبا و باشكوه با خانههاي اشرافي و محلي
است براي برگزاري كنفرانسهاي سطح بالاي جهاني و جمعيت آن 180000 نفر است. پطركبير
در سال 1703، بعد از جنگي كه ميان او و سوئد يها،
در اين محل درگرفت. آنها را عقب راند و بعد از اين پيروزي تصميم گرفت كاخ تابستاني
خود را اين جا بسازد و آن را به همسر خود كاترين اول تقديم كرد. پطركبير كه خود
مهندسي سيالات خوانده بود، در طراحي آبنماهاي اين باغ كه به 180 عدد ميرسد، نقش
داشت. اين باغ به باغ فوارهها هم معروف است. 18 مجسمه اصلي اين باغ كه همگي از طلا
ساخته شده، شمايل سامسون مقدس هستند كه پطر علاقه زيادي به او داشت، چرا كه تاريخ
شكست سوئديها مقارن با تاريخ تولد سامسون بود. در وسط فوارهها مجسمه بزرگي از
سامسون قرار دارد كه او را در حال مبارزه با شيري درنده نشان ميدهد. اين باغ را
خليج فنلاند هم ميخوانند چون تا كشور فنلاند، فقط 2 ساعت راه است. قسمت شمالي باغ
كه شامل قصر تابستاني است با پلههايي به قسمت پايين متصل ميشود. باغ پوشيده از
درختان تناور، گل و گياهان زيبا و مجسمههاي زيبا و باشكوه است كه با شيپورهايي در
حال نواختن بوده و از دهانشان آب فواره ميزند. وقتي به پترهوف ميرسيم، باران به
شدت در حال باريدن است و چتر به تنهايي افاقه نميكند. مجبور ميشويم كاور پلاستيكي
بخريم و به ضد باران مجهز شويم و سپس به گردش در اين باغ بپردازيم كه به حق فردوس
برين بايد نامش داد. شدت باران از سويي و فكر اين كه روز سختي در پيش داريم (بازگشت
به مسكو و از آنجا به تهران) مرا بر آن داشته بود كه در اتوبوس بمانم و باغ را از
دور نظاره كنم. اما اصرار دوستم شهلا كار خود را كرد كه گفت من بدون تو اين باغ را
نخواهم ديد و حالا من اين بخش از سفر را كه انصافا شاهبيت سفر بود مديون شهلا هستم
كه دلي به وسعت دريا و روحي به زيبايي اين باغ دارد.
«ديس وي داني» يا / خداحافظ
لطفا
كمربندهاي مخصوص پرواز را ... كمربندها را ميبنديم و به علامت نكشيدن سيگار توجه
ميكنيم. سفر هفت روزه ما به روسيه (خرداد ماه) سرآمده و ما عازم تهران شدهايم.
اين هفت روز به سرعت برق و باد گذشت و در واقع خوابي بود كه ما آن را در بيداري
ديديم. خوابي رنگين و رويايي شيرين در سرزميني كه آداب و رسوم آن آميختهاي از
زندگي سنتي اسلاوهاي شرقي، كليساي ارتدوكس و تا حدود زيادي تاثير پذ يرفته
از فرهنگ اروپايي است. در سرزميني كه ادبيات آن يكي از غنيترين ادبيات جهان و
داراي شاهكارهاي جاوداني است كه ما با قهرمانان آنها خنديدهايم، گريستهايم و
زندگي كردهايم. در سرزميني كه با انقلاب بلشويكي خود در سال 1917 و برقراري حكومت
كارگري، در سراسر قرن بيستم تبديل به كعبه آمال ميليونها نفر از زحمتكشان جهان شد،
اما وقتي فروپاشيد، از آن به عنوان شوخي دهشتبار قرن ياد شد. در سرزميني كه هفتمين
اقتصاد بزرگ جهان محسوب ميشود و با عقاب دو سر خود (سمبل روسيه) نقشي انكارناپذير
در معادلات سياسي جهان و منطقه بازي ميكند. يك بار ديگر مرور ميكنم اين خواب را،
اين رويا را و از آن ميان برميگزينم اين سه فراز را:
سرزمين پريان
آوردهاند
كه در روز ازل، خداوند و فرشتهها دست به دست هم دادند تا پريان (زنان) روسي را
بسازند. زيبايي اين پريان انصافا تحسين برانگيز است و آدمي با مشاهده آنها،
بياختيار عبارت جلالخالق را بر زبان ميراند. يكي از پزشكان همسفر ميگويد، ژن
زيبايي در اينها جهش يافته و به حد كمال رسيده. خودم را جاي اين پزشك ميگذارم كه
جراح پلاستيك است. لابد او حالا خوشحال است كه مطب در تهران دارد، نه مسكو والا
نانش آجر بود. با دوستان مسابقه ميگذاريم براي پيدا كردن يك دماغ روسي مستعد عمل
جراحي و پيدا نميكنيم. آدم چاق هم پيدا نميكنيم. يكي از ويژگي روسها اين است كه
غذا كم ميخورند. آدم قد كوتاه هم پيدا نميكنيم. سرو قدان عالم همه در اين جا جمع
شدهاند. در منطقهاي كه هتل ما قرار دارد (اطراف ميدان سرخ) زنان روسي در پوشش و
هيبت ستارگان هاليوود در خيابانها تردد ميكنند و گاهي خشخش دامن آنها، مرا به
گذشتههاي دور ميبرد، به زماني كه
«آناكارنيناي»
تولستوي، از پلههاي سرسراي خانه اشرافياش دامنكشان بالا ميرفت. ياد آناكارنينا
ميافتم و ياد قطعه شعري از يك شاعر دلسوخته روسي كه در آن آرزو كرده بود اي كاش
روزي زيبايي دست وفاداري را بگيرد.
دست مريزاد روسي
روبهروي كاخ كرملين
آپارتمانهايي وجود دارد كه به آپارتمانهاي «بيآينده» يا «مرگ» معروف است. در
زمان حكومت استالين، كساني كه مدارج عالي علمي و يا نظامي را طي ميكردند و همزمان
وفاداري خود را نسبت به حزب كمونيست ثابت ميكردند در اين آپارتمانها اسكان داده
ميشدند تا به تدريج به آنها يك دست مريزاد عالي از نوع روسي گفته شود. از جمله
آنها، فرماندهان عالي رتبه ارتش سرخ در محاصره 900 روزه لنينگراد (سنتپترزبورگ)
بودند كه با رشادت و دليري وتدبير بيمثال خود توانستند اين شهر را از سقوط حتمي به
دست نيروهاي ارتش نازي نجات دهند. بعد از اين پيروزي استالين آنها را به مسكو
فراخواند و در اين آپارتمانها اسكان داد و براي اينكه در آينده موي دماغش نشوند و
ادعايي نداشته باشند، يكييكي گلوله در قلبشان نشاند و بالاخره همه را به كام مرگ
فرستاد. از ديگر ساكنان نگونبخت اين آپارتمانها، مهندسي بود كه سيستم استراق سمع
كاخ كرملين را طراحي و اجرا كرده بود. اين مهندس وقتي گزارش پايان كار خود را تقديم
استالين كرد، با گلولهاي كه در قلبش نشانده شد، پاداش خود را گرفت. ظاهرا استالين
فرزند خلف تزار «ايوان سوم» بوده، چون او هم در دست مريزاد گفتن روسي يد طولايي
داشته، ميگويند وقتي معمار ايتاليايي كليساي «واسيلي» كه يكي از زيباترين كليساهاي
مجموعه كرملين است، بعد از بيست سال زحمت شبانهروزي، بالاخره كار را به سرانجام
رساند، ايوان سوم دستور داد هر دو چشم او را از حدقه درآورند تا نتواند نظير آن را
در جاي ديگر بسازد.
تزاريسم
آثار به جا مانده از دوران تزارها، در دو شهر مسكو و
سنتپترزبورگ كه ما از آنها بازديد كرديم همه از طلاي ناب است. پيش از اين، اين
همه طلا را هرگز در هيچ جاي ديگر جهان نديده بودم. ارتدوكسها معتقدند خدا زيباست و
زيباييها را دوست دارد، پس زيباترينها را كه از نظر آنها طلا است، بايد به فرزند
او عيسي(ع) تقديم كرد و چنين است كه كليساي ارتدوكس غرق در طلاست. از گنبدهاي
زيبايشان گرفته تا در و ديوار و محرابها و تزئينات داخليشان. در روسيه،كاخ و
كليسا، دست در دست هم اشرافيت محض را فرياد ميزنند. اشرافيتي كه نه تنها قاشق و
چنگالش كه كاسه و بشقابش هم از طلاست. ظهور انقلاب كمونيستي از ميان اين همه طلا
بديهي به نظر ميرسد. انقلابي كه هفتاد سال عمر كرد و در دوران استالين به اوج قدرت
خود رسيد. استالين با همه فجايع و جناياتي كه بعدها به او نسبت داده شد، امپراتوري
عظيمي به پا كرد كه 6/1 كره زمين را دربرميگرفت و بعد از جنگجهاني دوم، بزرگترين
قدرت نظامي روي زمين به شمار ميرفت. اين امپراتوري عظيم، با همه فرازها و فرودهاي
خود بالاخره به برژنف رسيد. برژنفي كه گفته ميشود از خصوصيات بارز اخلاقياش، تجمل
پرستي و زنبارگي بود. او كلكسيوني از اتومبيلهاي گران قيمت خارجي را در «اصطبل
موتوري» خود جمع كرده بود و در كاخ مجلل تابستانياش در يالتا، يك استخر عظيم «سايز
المپيك» ساخته بود كه با شيشههاي ضخيم متحرك از محوطه اطراف جدا ميشد و او هر وقت
اراده ميكرد با فشار يك دكمه اس تخر
خصوصي خود را از وزش باد و هواي نامساعد محفوظ ميداشت. زماني در مورد برژنف جوكي
بر سر زبانها بود كه گويا مادر برژنف وقتي از اكراين به مسكو آمد و زندگي اشرافي و
اصطبل موتوري فرزندش را ديد با نگراني به او گفت: لئونيد، پسرم! ميترسم باز هم
بلشويكها بيايند و همه اين چيزهاي خوب را از تو بگيرند. ظاهرا تزاريسم در روسيه
ققنوسي است كه از خاكستر خود ميزايد. از خاكستر تزار نيكلاي دوم، تزار برژنف
كمونيست زاده شد. پارادوكسي كه در نهايت منجر به فروپاشي نظام كمونيستي شد. نظامي
كه در خيال، كعبه آمال ميليونها انسان عدالتخواه در سراسر جهان بود. در روسيه
امروز، از خاكستر نظام كمونيستي، ققنوسي تازه متولد شده كه تزاريسم نو لقب گرفته
است.
تزارهاي نو
گفته
ميشود در حال حاضر، در مسكو بيش از هر شهر ديگر جهان، ميلياردر وجود دارد و تعداد
ميليونرها در آن به تعداد كبوترهاست، بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و در زمان
زمامداري بوريس يلسين، طبقهاي از ثروتمندان جديد در اين كشور به وجود آمد كه از
آنها با عنوان تزارهاي نو ياد ميشود. نام ديگر آنها «بندبازان اقتصادي» است.
آنها يك خانه در مسكو، آپارتماني در لندن، ويلايي در حومه پاريس و ... دارند.
فرزندانشان در مدارس خارجي پانسيون هستند. آنها قايق تفريحي و هواپيماي شخصي هم
دارند. تزارهاي نو، شب را در كلوپهاي گرانقيمت ويژه به سر ميبرند. معروفترين
اين كلوپها «دياقيلف» نام دارد كه عبارت است از يك زيرزمين غاز مانند، در نور تند
چراغها كه چشم را ميزند. اربابان نفت و نيكل و گاز، در معيت مه پيكران زيبارو
وارد آنجا ميشوند. در اينجا يك تزار نو كاملا احساس امنيت دارد. چون چهل محافظ
از او مراقبت ميكند و البته هركسي ميتواند محافظ خصوصي خودش را هم همراه بياورد.
يك سگ بمبشناس پاي صندليها را بو ميكشد. تزارهاي نو، سوداگري را با عشرت همراه
ميكنند. ميليونها دلار را بر سر ميز به معامله ميگذارند و همزمان «جاني واكر
آبي» مينوشند. سيگار برگ كوبا دود ميكنند و غذايي به نام خرچنگ «كامچاتكاست»
نوشجان ميكنند كه گرانترين غذاي دنياست. شهردار مسكو، خود يكي از اين تزارهاي نو
است. او يك برجساز درجه يك است و مسكو را تبديل به يك برجستان كرده است. گفته
ميشود، بعد از استالين، هيچكس به اندازه او در ساخت و سازهاي شهر مسكو تاثيرگذار
نبوده، همسر شهردار هم برجساز است و تنها زن ميلياردر روسيه محسوب ميشود. شهردار
هواي همه را دارد. او پول از مافياهاي شهر ميگيرد و كليساها را تعمير ميكند. او
اخيرا تصميم گرفته قمارخانهها را كه تعداد آنها در مسكو به 200 رسيده به بيرون
شهر منتقل كند و البته با مخالفت همپالكيهاي خود روبهرو شده چون به نظر آنها شهر
بدون كازينو مثل سال بيبهار است. شهردار در خيابان يك خط ويژه براي تزارهاي نو
طراحي كرده، آنها با پرداخت 50 هزار دلار، ميتوانند نورآبي بخرند و بر بالاي
اتومبيل خود نصب كنند و با سرعت مسابقهاي در آن به رفت و آمد بپردازند. رو.زها در
اين خط ويژه مرسدس بنز به وفور ديده ميشود. اغلب آنها شيشههاي خودروي خود را
دودي كردهاند كه درون آن ناپيدا باشد. اين كار غيرقانوني است، اما با پرداختن رشوه
به پليس، مشكل حل ميشود. طبق آمارها در سال 2005 قريب 316 ميليارد دلار رشوه در
مسكو رد و بدل شده است. تزارهاي نو شبها مرسدسها را توي گاراژ ميگذارند. چون
شبها نوبت بي.ام.و و پروشه است. در اطراف ميدان سرخ كه گرانترين نقطه شهر محسوب
ميشود. زشت و زيبا كنار هم رژه ميروند. شبها، گداها، ولگردها، بيخانمانها،
مواد فروشها و روسپيها در گوشه و كنار ميپلكند شهردار كاري به كار آنها ندارد.
در بين آنها رپها و كله طاسها هم به چشم ميخورند كه روي بازوي خود عكس پوتين يا
هيتلر را خالكوبي كردهاند. در شبي كه به ميدان سرخ رفته بوديم تا ستارههاي سرخ
چرخان و نورپردازي رويايي آن دور و اطراف را ببينيم، گدايي را ديديم كه روي سينهاش
نوشتهاي داشت: اگر به من پول ندهي از گرسنگي ميميرم. |