اين داستان در مورد تكريم خوبيهاي ديگران است. همه
انسانها، حتي آنهايي كه ما دوستشان نميداريم داراي حسنهايي هستند.
آقاي ماندلا ويژگيهاي مثبت آقاي منگوسوتو بوتلزي، بزرگترين رقيب سياسي خود
را شناخت و به آن احترام گذاشت. خوانندگان محترم حتما مستحضرند كه آقاي
منگوسو بوتلزي يكي از رقيبان اصلي آقاي ماندلا در نخستين انتخابات آزاد
آفريقاي جنوبي بود. او همچنين رهبر مخالفان با كمتر از 7 درصد آرا در
پارلمان بود. اما آقاي ماندلا در دور اول رياست جمهوري خود او را به عنوان
اولين وزير كشور كابينهاش انتخاب كرد كه اين كار تعجب همگان را برانگيخت
. آقاي ماندلا سپس عمدا يا سهوا قصد يك سفر خارجي
كرد كه مصادف شد با سفر خارجي تبوام كه در آن زمان جانشيناش بود و اين
بدان معني بود كه همزمان دو تن از رهبران طراز اول مملكت در خارج از كشور
خواهند بود. آقاي ماندلا در كمال تعجب آقاي منگوسوتو بوتلزي را به عنوان
جانشين موقت خود انتخاب كرد. وقتي از آقاي ماندلا سوال شد كه چرا رقيبش را
به عنوان جانشين خود انتخاب كرده، پاسخ داد: «درست است كه آقاي بوتلزي در
جناح مخالفان قرار دارد. اما يكي از تواناترين رهبران اين كشور است. بله،
من و آقاي بوتلزي در پارهاي موارد با هم اختلاف نظر داريم. اما اين بدان
معني نيست كه چشمم را به روي تواناييهاي او ببندم و تحسيناش نكنم» ماندلا
افزود: «مردم كشورم و همه جهانيان بايد بدانند كه اين كشور رهبران تواناي
زيادي به جز شخص بنده و اعضاي كنگره ملي آفريقا دارد و اين براي كشور ما
بسيار خوب است.»
افق ديد رهبران بزرگ بسيار گسترده است و
قادرند چيزهايي را ببينند كه ما نميبينيم. آنها خود را تنها افراد لايق
براي رهبري نميدانند و حتي ممكن است در مورد صلاحيت خود براي احراز آن پست
ترديد داشته باشند. اين به معني عدم اعتماد به نفس نيست. واقعيت اين است كه
آنها چنان به ابعاد گسترده مسئوليت خود آگاهي دارند كه فروتني عكسالعملل
طبيعي آنها ميشود. رسالت رهبران بزرگ و در كل همه انسانها بسي فراتر از
حوزه زندگي خصوصيشان است. رهبران بزرگ نقش خود را در خدمت به ديگران
افتخاري بزرگ ميدانند، بنابراين برخورداري از توانمنديهاي زنان و مردان
پيرامونشان را توفيقي بزرگ به شمار ميآورند. آنها به اين حقيقت واقفند
كه منافع فردي تنها از طريق تلاش همگاني و بهرهجويي از استعدادهاي قابل
دسترس امكانپذير است.
بها دادن به ارزشهاي والاي افراد (صرفنظر
از موقعيت آنها) باعث ميشود كه رهبران با وسوسه حذف مخالفان خود مقابله
كنند. هميشه كساني خواهند بود كه مخالف شيوه رهبري باشند. بهترين روش در
اين ميان دريافت نظرات مخالفان و شناسايي نكات مثبت آنها است و بعد به
رسميت شناختن آنها در محافل خصوصي و عمومي. با اين كار بايد مخالفان را
شگفت زده كرد. به نظر ميرسد رهبران بزرگ قادرند كه نكات مثبت كساني را كه
دشمن تلقي ميشوند دريابند.
آبراهام لينكلن، شانزدهمين رئيس جمهور ايالات
متحده آمريكا هم يكي از سرسختترين منتقدان خود را به عنوان وزير دفاع
انتخاب كرد و وقتي به خاطر اين انتخاب مورد انتقاد اطرافيان قرار گرفت گفت:
«ميدانم كه او مرا دوست ندارد. من هم او را دوست ندارم. اما يكي را نشان
بدهيد كه بهتر از او مناسب اين پست باشد.» ظاهرا رهبران بزرگ اين توانايي
را دارند كه بين آرزوهاي شخصي خود و آنچه كه صلاح است و روا، تفاوت قائل
شوند. آنها خوب ميدانند كه انتخاب درست هميشه نميتواند مطابق ميل انسان
باشد، كه اگر باشد فوقالعاده است و اگر هم نباشد بايد به آن تن داد و حرف
آخر همين است! رهبران بزرگ احساس خوب همكاري با كساني را كه دوستشان
ميدارند از دست ميدهند. اما در عوض به رضايتمندي فوقالعادهاي دست
مييابند، از اينكه ميبينند با تمام وجود در خدمت كساني هستند كه بايد
باشند.
بذر انديشه
انجام
كار درست، هميشه مطلوب انسان نيست. اما در صورت لزوم بايد انجامش داد. اين
كار به معني نفي احساسات نيست. رهبران بزرگ آموختهاند كه احساسات خود را
دريابند. اما زماني كه احساسات به سويي ميرود و انجام كار درست به سوي
ديگر، دست به انتخاب ميزنند. وقتي به اين شناخت دست مييابيم كه هر انساني
به نوبه خود گنجي، هم پنهان و هم آشكار است و ما ميتوانيم از توانمنديهاي
آنها بهرهمند شويم، استعداد آنها را به فال نيك ميگيريم.
تصور اينكه هيچ موهبتي از سوي مخالفان نصيب
ما نميشود تصوري باطل است. كساني كه تلاش ميكنند حتي در وجود
مخالفانشان خوبيها را رصد كنند امكانات جديدي را براي خود ميآفرينند.
آنها همچنين اين امكان را فراهم ميكنند كه ملتها، سازمانها و
خانوادهها پلهايي بسازند كه مورد نياز توسعه درك متقابل و تحكيم روابط
است، اين خود تضمينكننده صلح و شادي است.
آقاي
ماندلا در همان روز نخست رياست جمهورياش از اقامتگاه رسمي خود خارج شد تا
سري به همسايهها بزند. اين كار موجب شگفتي كساني شد كه ماندلا با آنها
ملاقات كرد. اين داستان به ما ميگويد كه چگونه آقاي ماندلا به عنوان
رئيسجمهور جديد آفريقاي جنوبي به ديدار همسايگانش رفت.
يك روز بعدازظهر رئيس جمهور، محافظانش را فر اخواند
و به آنها گفت: «لطفا يكي دو ساعت راحتم بگذاريد. واي به حالتان اگر
دنبالم راه بيفتيد و يا به كسي خبر بدهيد.» محافظان كه ميدانستند اينكار
خلاف مقررات است، شوكه شدند. آقاي ماندلا با مهرباني به آنها گفت:
«بفرماييد توي آشپزخانه و از دوستان ما آنجا بخواهيد كه شما را به يك
فنجان چاي مهمان كنند. من هم فوري برميگردم.» به هر صورت، آقاي رئيس جمهور
توانست مخفيانه از اقامتگاهش خارج شود. او بعد از طي مسافت كوتاهي به در
خانه يكي از همسايهها رسيد و زنگ آن را به صدا درآورد. زن سفيدپوست شصت و
چند سالهاي در را به آهستگي گشود و در حاليكه از پشت زنجير حفاظتي چشم به
او دوخته بود پرسيد: «بله، چه كمكي ميتوانم بكنم.» ماندلا پاسخ داد: «من
به تازگي به همسايگي شما نقل مكان كردهام و ...» زن به ميان حرف او پريد و
با فرياد شوهرش را صدا زد: «عزيزم! عزيزم! مرد سياهپوستي دم در است كه
ميگويد همسايه ماست و ميخواهد خودش را به ما معرفي كند.»
شوهر سراسيمه خودش را رساند و از شكاف در نگاهي به
او انداخت و با عصبانيت پرسيد: «چه ميخواهي؟» آقاي ماندلا با فروتني پاسخ
داد:«متاسفم كه مزاحمتان شدم، من به تازگي به همسايگي شما نقل مكان
كردهام و فكر كردم ...» كه ناگهان مرد خانه او را شناخت. در را باز كرد و
به سوي او آغوش گشود، در حالي كه ميگفت: «آقاي رئيس جمهور ما را ببخشيد،
شرمنده، لطفا بفرماييد تو» بعد از اين جريان يك فنجان چاي دور هم حسابي
ميچسبيد.
برخي از صاحبان عناوين نميتوانند كساني كه
آنها را به جا نميآورند ببخشند. آنها بلافاصله ميگويند: «نميداني من
كيام؟» پشت اين سوال تفسيري خوابيده بدين مضمون كه اگر ميدانستي كه من چه
پست مهمي دارم با من اينطور رفتار نميكردي. اينكه پست و مقام برتر از
خود شخص تلقي شود جاي تاسف است. چنين نگاهي ارزشها را وارانه ميكند. چون
انسانها فارغ از هر پست و مقامي كه دارند قابل احترامند. دنيا پر از عنوان
است. قاعدتا مشكلي با خود اين قضيه نبايد وجود داشته باشد. اما عناويني چون
آقاي رئيس جمهور، عاليجناب، مديركل و غيره بايد حاوي ارزشهاي سازماني و
ملي باشد.
گرچه عنوان به مرور زمان غرور و تشخص به بار
ميآورد. اما گاهي اجتماع و يا خود صاحبان عنوان هم در اين مورد دچار اغراق
ميشوند. اگر داشتن عنوان فرد را دچار غرور و خودبيني كند. حكايت او حكايت
كسي خواهد بود كه به چشمانش عينك رنگي زده است. چنين انساني نميتواند
دنياي واقعي را ببيند. مسلما تربيت كردن خود به طريقي كه بتوان با همگان
رفتار يكساني داشت كار مشكلي است. طبقهبندي افراد و برخورد طبقاتي با
آنها آسانترين كار ممكن است. يك راه رفتار احترامآميز با همگان شايد اين
باشد كه خود را از قيد عنواني كه داريم رها سازيم. البته عنوان وجود دارد.
اما مربوط به وظيفه اجتماعي ماست. نه زيب و زيور شخصيتمان. حتي در زمانه
ما راه درست آن است كه با غريبهها با نهايت احترام و به سان يك فرشته
برخورد كنيم. مسئله اين نيست كه ما فرشته را به رسميت ميشناسيم يا نه؟
مسئله اين است كه اگر با كسي با نهايت ادب و
احترام رفتار كنيم. نتيجه بهتري خواهيم گرفت. اين يك ايده مذهبي نيست. بلكه
يك رفتار خوب انساني است. رهبران بزرگ قراردادها را ميشكنند. بله درست
شنيديد، آنها ميدانند حصارهايي كه دور آنها كشيده شده آنها را از
احساسات انساني، خنده، شوخي و رفتار صميمي تهي كرده و تبديل به روبات
ميكند. روباتها الهامبخش نيستند، اما انسانها هستند. عنوانها مفاهيمي
بس كليتر را پوشش ميدهند.
روح ملي، آرمان سازماني، ارزشهاي بنيادي خانواده و
به عبارتي ميراث همگاني. وقتي صاحبان عناوين در عنوانهاي خود غرقه
ميشوند اين سوال پيش ميآيد كه آيا آنها استحقاق چنين عنواني را دارند؟
رقص را متوقف نكن
آقاي
ماندلا اجازه نميدهد كه تلخيهاي گذشته بر زندگي امروزش سايه بيفكند. او
راجع به دوران زندانش شوخي ميكند و اجازه ميدهد كه ديگران هم اين كار را
بكنند.
خيليها ميگويند او با رقصهايش درد و رنج
دوران زندان را دور ريخته است. چهارشنبه، بيستم مارس 2002 روزنامه كيپ
آرگاس در صفحه اولش نوشت: « ماديبا به رقص ادامه ميدهد.» زماني كه معلوم
شد ماندلا سرطان دارد، نوه هشت سالهاش برايش نوشت: «متاسفم كه
مريض هستي، اما رقص را متوقف نكن!» سهشنبه هفته بعد، رئيس جمهور سابق ضمن
افتتاح مركز توسعه كودكان RIHS نشان داد كه چگونه ميتوان سختي و دشواري را
به پيروزي تبديل كرد. ماندلاي 83 ساله در اين مراسم گفت كه گاهي مردم از او
ميپرسند كه چرا اين قدر فعال است؟ و او تقصير را به گردن منشياش خانم
زلدالاقرانج مياندازد كه به او گفته «27 سال آزگار غاز چراندي. حالا وقتش
است كه كمي هم كار كني!»
درست است كه كساني توانستهاند در طول زندگيشان
بدبختي و فلاكت را به پيروزي تبديل كنند. با اين وجود، برايم فوقالعاده
چالش برانگيز بوده كه بدانم مردي كه 27 سال تمام زنداني بوده چگونه توانسته
تلخي و ناكامي آن دوران را دور بريزد. او چنان از گذشتهاش فاصله گرفته كه
ميتواند به راحتي درباره آن شوخي كند و حتي به منشياش اجازه بدهد كه با
او شوخي كند و بگويد: «آن همه مدت غاز ميچرانده.» رهبران وقتي بهاي گزافي
را ميپردازند، همانگونه كه آقاي ماندلا پرداخت تا ملت به اهدافش برسد،
معمولا توقع دارند ملت مديونشان باشد.
شنيدهايم آن دسته از رهبراني كه موفق به تشكيل
حكومت ميشوند چگونه انتظار سپاسگزاري از ملتشان را دارند. حتي بعضي از
آنها پيروانشان را به بردگي ميكشند. انگار دنيا هم كه بسيج بشود
نميتواند پاداش زحمات آنها را بپردازد. وقتي افراد با استناد به گذشته
بخواهند موقعيت امروزيشان را توجيه كنند، نه تنها واقعيت را ناديده
گرفتهاند بلكه جايگاه خود را هم در تاريخ مخدوش كردهاند. آقاي ماندلا
خوشبختانه در حال حاضر چنان شاداب و سرزنده است كه ميرقصد.
رقص در بيشتر جوامع آفريقايي يك ابزار بياني است.
آنجا كه كلام ناتوان از بيان باشد رقص به ميدان ميآيد تا عميقترين
اندوهها، عصبيتها و ناكاميها را ابراز كند و آنگاه زندگي را جشن بگيرد.
ماندلا از هر فرصتي بهره ميجويد تا احساسات درونياش را با رقص بيان كند.
كساني كه شاهد رقص او بودند ميگويند وقتي ماندلا ميرقصد شور و شادي منتشر
ميكند. ميگويند مگر ميشود شاهد رقص او بود و شريك شادي و پايكوبياش
نشد. موقع رقصيدن چشمان ماندلا ميدرخشد و صورتش آكنده از شادي
فوقالعادهاي ميشود. لابد چيز باشكوهي وجود دارد كه ماندلا اين چنين
برايش پايكوبي ميكند! گفته ميشود نگاه كردن به گذشته و خنديدن به آن
شهامت ميخواهد. اما اين كار مثل خاك حاصلخيزي است كه در آن فروتني رشد
ميكند. احساسات عميق قلبيتان را چگونه بيان ميكنيد؟ چنگ بزنيد به
لحظههايي كه بهانه ميشوند تا زندگي را جشن بگيريم.
كار و تلاش و كسب موفقيت، هر آينه نشان زنده بودن
ماست. كار ميكنيم تا زندگيمان را حفظ و آن را ارتقا بخشيم. در طلب تفوق و
برتري هستيم از آن رو كه اين خود تعالي ميبخشد نفس زندگي را. رهبران هم
بايد ارج بگزارند تلاش و استعداد فردي را و عزيز بدارند نفس زندگي را.
رهبران شايسته در مراسم، آيينها و جشنها كه نشانه نيكو داشت زندگي است
حضور مييابند.
كنارهگيري از
قدرت
رهبران
بزرگ به موقع از قدرت كناره گرفته و زمينه را براي انتقال قدرت فراهم
ميكنند. چنين اقدامي جابهجايي قدرت را بيمخاطره ميسازد. رهبران بزرگ با
علم به اينكه كي و چگونه از قدرت كنارهگيري كنند. زمينه رشد پايدار جامعه
و يا سازمان مربوطهشان را فراهم ميكنند. آقاي ماندلا زمينه رشد و به قدرت
رسيدن آقاي تابومبكي را فراهم كرد.
گفته ميشود آقاي ماندلا از همان روزهاي نخستين
فعاليتش به عنوان رهبر سعي كرد به مردم آفريقاي جنوبي بگويد كه او رئيس
جمهور مادامالعمر نخواهد بود. او دائما به اين نكته اشاره ميكرد كه در
حزب سياسياش افراد لايق زيادي براي اداره كشور وجود دارد. آقاي ماندلا دو
سال قبل از ترك پست سياسياش رياست جلسه كابينه را به تابومبكي سپرد، در
واقع او با اين كار خواست نشان بدهد كه آقاي تابومبكي خيلي تواناتر از خود
او براي اداره كشور است و بسياري از طرحها و ايدههاي بزرگ را هم اوست كه
ارائه ميدهد. رهبران بزرگ خود را مطلق و بيجانشين تصور نميكنند. آنها
به اين حقيقت واقفند كه نقش آنها كاشتن بذري است كه ديگران بايد پرورشاش
بدهند. آنها از قدرت كناره ميگيرند تا نشان دهند كه افراد ديگري هم
شايستگي رهبري و خدمت به مردم را دارند. رهبران بزرگ مايل به ترك صحنه
هستند تا ديگران هم بتوانند رشد كنند. رهبراني كه حاضر به ترك صحنه
نميشوند در موقعيت رقتانگيزي قرار ميگيرند. آنها نميدانند كه كي بايد
بروند و بالاخره وقتي مجبور ميشوند بروند، كه نميدانند با اين بازنشستگي
اجباري چه بكنند.
آنها وقتي ميبينند كه در حالت انفعالي قرار
گرفتهاند و طرف مشورت كسي قرار نميگيرند دچار افسردگي ميشوند. آنها كه
هدف و انگيزه ديگري براي زندگي ندارند، اعتماد به نفس و مناعت طبعشان را
از دست ميدهند. بعضي از افراد بنا به تجربه شخصيشان اذعان ميكنند كه صرف
وقت و انرژي براي برنامهريزي دوران بازنشستگي به اهميت آمادگي براي قبول
مسئوليتهاي جديد است. در واقع آقاي ماندلا نشان داد كه بازنشستگي ميتواند
به معني قبول مسئوليتهاي جديد باشد.
بذر انديشه
آيا به
ديگران اجازه رشد ميدهيد؟ زماني اين كار را ميكنيم كه احساس كنيم با رشد
و جانشين شدن آنها راه ما ادامه يافته و اهدافمان به ثمر خواهد نشست.
قدرداني از سهم ديگران در موفقيتهايمان در زماني كه هنوز عهدهدار پست
هستيم چيزي از ما كم نميكند. در واقع اين كار نقش رهبر را آسانتر و
هموارتر ميكند. خيلي از رهبران بزرگ در زمينه خاصي خبره نيستند. آنها
انسانهايي معمولي هستند كه ياد گرفتهاند چگونه الهامبخش خبرگان در
دستيابي به موفقيتهاي بزرگتر باشند.
معجره
روبنآيلند
بازماندگان زندان روبنآيلند از صلح و آشتي سخن به
ميان ميآروند و اين يكي از بزرگترين معجزات زمانه ماست. خيلي از آنها از
عشق ميگويند. بعضيشان هم با زندانبانان خود در مراسم و مهمانيها حضور به
هم ميرسانند. آقاي ماندلا و همرزمانش ثابت كردند كه انسانها توان انجام
كارهايي را دارند كه حتي در تصور خودشان هم نميگنجد. صبح يك روز شنبه به
اتفاق برادرم سامپا و همسرش استرا از زندان روبنآيلند بازديد كرديم.
زنداني كه اينك به ميراث آموزشي جهاني شهرت يافته است. ميخواستيم ديوارهاي
زنداني را لمس كنيم كه اين همه سال آقاي ماندلا و يارانش را در خود حبس
كرده بود. با يك قايق سواري هيجانانگيز 30 دقيقهاي به ساحل جزيره رسيديم.
آنجا نخستين چيزي كه توجه ما را جلب كرد تصوير سياه و سفيد بزرگي از
زندانيان اوليه روبنآيلند بود. راهنماي تور كه من او را خانم نتومبي
مينامم ما را سوار اتوبوس كرد. او به نخستين چيزي كه از اتوبوس اشاره كرد،
ساختماني در سمت راست بود، كه گفت: «اينجا محل ملاقات زندانيها با
ملاقاتكنندگان بود.
حداكثر زمان ملاقات 30 دقيقه بود. ملاقات هر سه ماه
يك بار آن هم فقط براي زندانيان خوشبخت امكانپذير بود. زندانيها در غل و
زنجير با قدمهاي كوتاه فاصله سلول تا محل ملاقات را طي ميكردند.» مكان
بعدي خانه كوچكي بود كه رابرت سوبوكو سالهاي متمادي در سلول انفرادي آن
زنداني بود، بيآنكه بتواند با كسي حرف بزند و بعد معدن آهك را ديديم،
جاييكه زندانيان هر روز آنجا آورده ميشدند. درخشندگي زياد سنگهاي سفيد
كور كننده بود و گرد و غبار موجود در فضا وحشتناك. زندانيان هيچگونه وسيله
حفاظتي نداشتند. آنها مدام از ناراحتي چشم و بيماري ريوي رنج ميبردند.
راهنماي تور گفت: «وقتي ماندلا از زندان آزاد شد مشكل بينايي داشت. بخشي از
آن مربوط به همين معدن آهك بود.» نتومبي براي تغيير حالت غمزده ما لبخندي
زد و آنگاه از ما خواست كه از اتوبوس پياده شويم. بايد از جايي بازديد
ميكرديم كه نتومبي آن را دانشگاه روبنآيلند ميناميد. او در دهانه غار
ايستاد و گفت: «جدا باور دارم كه اينجا دانشگاه بود. چون زندانيان در داخل
همين غار بود كه به يكديگر آموزش ميدادند. در اين ميان بعضي از
زندانبانها هم بودند كه كمك ميكردند. آنها اجازه ميدادند زندانيها دست
از كندن معدن بكشند و در كلاس درس حضور يابند.
اگر احيانا افسر نگهبان پيدايش ميشد آنها فوري
علامت ميدادند و زندانيها به سركار برميگشتند. بعد از رفتن افسر نگهبان
دوباره كلاس درس از سرگرفته ميشد. اما عجيبترين جا براي ما زنداني بود با
تجهيزات فوقالعاده بالا كه ماندلا و همرزمانش بيشترين سالهاي زندانشان
را آنجا گذرانده بودند. در اين قسمت بود كه راهنماي تور تغيير كرد.
راهنماي جديد آقايي بود كه من او را سيزوي مينامم. او ما را داخل زندان
برد و در مورد نحوه زندگي در آنجا برايمان گفت: «قانون آپارتايد اينجا
هم حاكم بود. رنگينپوستان كمتر از سفيدپوستان غذا دريافت ميكردند.
سياهپوستان نه تنها جيره غذايي اندكي داشتند، بلكه از دريافت نان و ساير
مواد غذايي كه بنا به نظر مقامات زندان جزو فرهنگ غذايي سياهپوستان محسوب
نميشد محروم بودند.» زندانيها هر چهار ماه يكبار حق دريافت فقط يك نامه
را داشتند.
نامهها قبل از تحويل به صاحبانشان
كپيبرداري شده و بخشهايي از آنها بنا به صلاحديد مقامات زندان سانسور
ميشد. گاهي زندانيان نامههايي دريافت ميكردندكه در آن به خاطر ترك
خانواده مورد ملامت قرار گرفته بودند. سيزوي در اين باره گفت: «وقتي از
زندان آزاد شديم فهميديم كه اين نامهها جعلي بوده و ساخته و پرداخته سيستم
آپارتايد. آنها با اين كار ميخواستند كه روحيه ما را درهم بشكنند و گاهي
موفق هم ميشدند. تصورش را بكنيد كه شما نامهاي از همسرتان دريافت كنيد كه
در آن گفته شده او ميخواهد با مرد ديگري ازدواج كند چون ميداند كه شما
هرگز از زندان آزاد نخواهيد شد و او به كمك كسي نياز دارد كه بتواند بچهها
را بزرگ كند.» سيزوي از شش سال قبل از پايان آپارتايد در زندان بود حالا كه
در سال 2003 راهنماي ما در روبن آيلند بود شوخي ميكرد و ميگفت: «قرار بود
من تا سال 2006 در زندان باشم. حالا براي همين اينجا هستم كه بتوانم دوره
زندانم را تكميل كنم؛» از اين حرف او همه ما خنديديم و سپس وارد قسمتي شديم
كه ماندلا و سايرين در سلولهاي انفرادي آن نگهداري ميشدند. من و برادرم
از سلولي كه آقاي ماندلا 18 سال از عمرش را در آن سپري كرده بود عكسهايي
گرفتيم. آنجا سطلي بود كه آقاي ماندلا به عنوان توالت از آن استفاده ميكرد
و رختخواب درب و داغوني كه رويش ميخوابيد. با مشاهده اين سلول مدام از
خودم ميپرسيدم عفو و بخشش ديگر چه صيغهاي است. حتي در تصورم هم نميگنجيد
كه آدم بتواند 18 سال از عمرش را در چنين جايي بگذراند. سلول آنقدر كوچك و
تنگ بود كه فكر نميكنم كه آقاي ماندلا ميتوانسته تمام قد در كف آن دراز
بكشد. شايد هركسي جز آقاي ماندلا بود نميتوانست اين همه سال آنجا دوام
بياورد.
طي بازديد از زندان به اين نتيجه رسيدم كه
معجزه روبنآيلند ظهور انسانهايي از ميان اين همه درد و رنج و شكنجه است
كه توانستند نداي عشق و آشتي سر دهند. براي تحسين اين همه شگفتي بايد خود
زندان را ديد، داخل سلولهاي آن قدم زد و دست كساني را فشرد كه سالها آنجا
زندگي كردند. بايد داستانهاي وحشتناكي را شنيد كه مقامات زندان و طراحان
آپارتايد ددمنشانه در مورد زندانيها اعمال ميكردند. به نظرم معجزه آنجا
است كه زندانيان روبنآيلند توانستند خشم و درد خود را به ماده خامي تبديل
كنند كه از آن رنگينكماني بافته شود. (آفريقاي جنوبي گاهي به اين نام
ناميده ميشود.) موقع ترك زندان، سيزوي گفت: شما آمديد و از نزديك
روبنآيلند را ديديد. حالا برويد و پيام آن را به گوش جهانيان برسانيد.
پيام صلح و آشتي و آزادي را و اين پيام كه
انسانها صرفنظر از سفيد، سياه و رنگين پوست همه قابل احتراماند و دست در
دست هم ميتوانند بر مشكلات فائق آيند و همزيستي مسالمتآميز و باشكوهي
داشته باشند. به پاس كساني كه در روبنآيلند رنج بردند و پژمردند و به پاس
خانوادههايي كه حمايتشان را از آنها دريغ نكردند، شاهد بوديم كه انسان
قادر است و ميتواند بر سختيها فائق آيد. داستانهاي زيادي در مورد
زندانيان روبنآيلند گفته خواهد شد. حتي در مورد ضعف آنها هم ميشود صحبت
كرد. اما داستانها هرچه باشند در نهايت حكايت از پيروزي خير بر شر و بخشش
بر تنفر دارد. تجربههايي بينظير و ماندگار در تاريخ بشري! آقاي ماندلا
سمبل همه اين خوبيها است و نشان داده كه همه انسانها ميتوانند
معجزهگراني باشند كه شر را به خير، تبعيض را به عدالت و كينه را به بخشش
تبديل كنند.
چاپ اين كتاب در
اين شماره به پايان رسيده متن كامل آن به زودي بهصورت كتاب منتشر خواهد
شد.